تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
او نوشته شده خواهيد خواند - وى را به هر مقام دلالت كرد . » بارى ، بعد از صحبت متفرق شده رفتند . من هم آمدم پايين پيش بيمار . حاجيه خانم نشسته سر را به دست تكيه داده آب چشم مانند ابر بهار مىريخت . پرسيدم : « چيزى خورد ؟ » گفت : « نمىخورد . » يك كاسهء شير آورده از شربت هم دو قاشق در او ريخته پيش رفته گفتم : « جان عمو بخور ، به حق خدا و به سلامتى وجود محترم ! » من خنديدم و از چشمان مخمور و مظلوم ابراهيم بيگ چند قطره اشك به دامان ريخت . شير را پيش لبش رسانيدم خورد و يك كلمه گفت « يا حق ، يا مدد ! » سكينه را صدا كرده حال محبوبه را پرسيدم . گفت : « دختران آن‌جايند . مفصل گريه مىكند ، هر قدر سخنان تسليت‌آميز مىگويند ، ساكت نمىشود ؛ با حيرت نگاه مىكند ، جواب نمىدهد . وقت شام همه رفتند ، مگر رفيقهء اصلى - كه دوست صادق و محبهء محبوبه بود - ماند . سكينه هم به نماز رفت . حاجى مسعود مرا صدا كرد ، رفته ديدم گوش بر سوراخ در اتاق داده . اشاره كرد « بيا صحبت ايشان را بشنو ! » رفته ايستادم پشت در ، گوش داده ديدم رفيقه مىگويد : « محبوبه يك هفته پيش از اين من درد تو را سنجيدم ، از من پنهان داشتى ، حالا امشب همهء خانه‌ها صحبت از عشق‌بازى تو مىكنند . من نگفتم اين راز نهان نخواهد ماند ؟ تو انكار كردى ، « نهان كى ماند آن رازى كزو سازند محفل‌ها ؟ » در صورتى كه تو محبوبه و محبوب القلوب خاص و عامى ، چرا خود را در نزد خودى و بيگانه محجوب مىنمايى ؟ من باز به تو مىگويم ، صبر كن ، و خوددارى نماى ، تا به عزت و احترام و اصل به مقصود شوى ! عشقبازى ، دختران را عيب و ننگ است . به اين كمال و جمال ، چرا لكهء عذر به جبين خود گذارى ؟ تو شهرهء آفاق ، تربيت شده ، شاعره و ادبيه ، هزار رمان خوانده‌اى ، سوء اين عمل را بهتر از من مىدانى كه عاقبت اين كار وخيم است ، عزيزا ! خواهرا ! مهربانا ! مكن ، مكن ، كه پشيمان مىشوى آخر ! » محبوبه علاوه بر اين‌كه صاحب حسن و جمال و اخلاق ميمونهء مستحسنه بود ، يك صوت خدادادى هم داشت . در ماه مبارك رمضان ، زنان عرب تلاوت كلام مجيد مىنمايند ، وقتى كه محبوبه سورهء يوسف را به لحن دلكش تلاوت مىكرد ، همه بىاختيار به گريه مىآمدند . زمانى كه آيهء شريفهء (
« فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ »
مىخواند ،