گفتن من نيست . مثلى مىگويند : چنين مبهوت ماندم كه هوش از سرم رفت . حالا او چنان مبهوت و متحير مانده كه هوش از سر و گوشت از تنش رفته . خدا به ما رحم كند ! »
بعد از ناهار قدرى صحبت كرده هر كس به كار خود رفت . ميرزا عباس و حاجى محسن آقا با بنده مانده احوال پرسيدند .
گفتم : « روز خوش ما با شما بود ، بعد از آن ديگر لبمان خنده نديد . از روز ورود باطوم تا برگشتن هر جا رسيديم و هر كجا رفتيم و هرچه ديديم ، اين جوان غيور متعصب در هر قدم آهى سرد از دل پر درد كشيد . عجبتر آنكه بعض چيزها را من ديدم كه به او نگفتم و مانع شدم ديگرى هم بگويد و بعض حالات را هم او از من پنهان مىكرد و بروز نمىداد ، كه در اسلامبول بعد از ناخوشى او در سياحتنامهاش ديده و فهميدهام . از جمله در خانهء وزير جنگ كوتك خوبى خورده من خبر نداشتم . روزى با مشهدى حسن كرمانى در حالت پريشانى به منزل آمده سه روز بسترى شده خوابيد و از من پنهان داشت . در اسلامبول فهميدم كه چه بر سرش آمده بود . به خانهء وزرا رفته ، بعض صحبتها كرده ، فحش و سقط شنيده ، كوتك خورده . صد هزار شكر كه نكشتندش و زنده برگشت . بعد از چند روزى رفت و نصف شب آمد ، با لب خندان ، بشاش ، مشعوف ، كه گويا دنيا را به او بخشيدهاند . من هم از شعف او بسيار شادمان گشته شكر حق تعالى را به جاى آوردم ، كه اين جوان در اين سفر يك روز خنديد ، شادمان و مسرور گرديد . جهت مسرتش را پرسيدم ، گفت : « يوسف عمو غافل مباش ! در ايران آدمهاى كاردان ، عالم با غيرت و دولتپرست موجودند ، كه به مدارج عاليهء قانوندانى و كارگذارى صعود نموده به استادان فرنگ برترى دارند . امشب مرا مايهء اميدوارى حاصل شد ، كه در آينده خوشبختى ايران خواهد آمد ، عن قريب ترقى زياد خواهد كرد . بهبه ! وجود محترم محترم است . » سؤال كردم : « چه خبر است ؟ » گفت : « حمد خداى را كه قانون حاضر و آماده است ، اما چه قانون خوب و مقدسى ! ان شاء الله عن قريب در مصر خواهيم شنيد كه ايران داراى چهار پنج هزار مكاتب علوم و فنون متنوعه گشته ، بعد از ده سال هزاران علماى باهوش و باغيرت از كارخانههاى آدمسازى بيرون خواهد آمد . » گفتم :
« ان شاء الله ! »
پرسيدند : « چگونه خودبهخود به وزرا راه يافت و آنها را در اندك زمان از كجا شناخت و به معرفت و دلالت كه به حضور ايشان توانست رسيد ؟ »
گفتم : « دليل و هادى اين راه را در مجمع عام بايد گفت . مخلصش آنكه يك نفر حاجى خان شخص اول ايران - كه همهء شما او را مىشناسيد ، در سياحتنامه هم تعريف
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 328
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٢٨