خود صدا كرد : « سكينه ، بيا پايين ! » آمد . گفت : « از محبوبه جدا مشو ، او را تنها نگذار ! » خودش رفت نزد ابراهيم بيگ .
من هم جامهدان و اسباب سفر را گشاده لباس عوض نمودم . از احبا و آشنايان آنان كه ديروز نيامده بودند امروز آمدند . ميرزا عباس و حاجى محسن آقا هم تشريف آوردند ، قدرى صحبت كرده ديديم آقا . . . تبريزى آمد ، برخاسته مصافحه و معانقه كرديم ، نشست ، سؤال كرد : « ابراهيم بيگ كجاست ؟ »
گفتم : « اتاق خود . حاجيه خانم آنجاست . »
گفت : « شنيدم ناخوش است . از تبريز كاغذ داشتم . برادرم عزيمت شما را نوشته ولى از ناخوشى چيزى ننوشته بود . »
گفتم : « در تبريز بيمارى نداشت ، در اسلامبول احوالش به هم خورد . » قدرى اظهار ممنونيت از برادرش كرده گفتم : « حقيقتا بسيار مهماننوازى نمود ، زياده از حد احترام كرد ، زحمت كشيد . »
هر كس از ايران احوال مىپرسد ، مىگويم : « صبر كنيد خواهم گفت . »
در اين بين آقا ميرزا احمد شيرازى تشريف آورد . بعد از تحيت و سلام احوال پرسيد .
گفتم : « ناخوش است ، در حرم خوابيده . »
افسوس خورد .
گفتم : « اينها همه گناه تو بود ، سبب رفتن به ايران تو شدى ، آمدى گفتى در ايران هيچ نيست ، مبالغه در هر سخن كردى و بيگ را وادار نمودى كه خود برود و ببيند . »
گفت : « مگر دروغ گفتهام ؟ چيزى ديدى ؟ »
اهل مجلس گفتند : « آقا ميرزا احمد راست گفته ، هيچ چيز نيست . تو بگوى ببينم چه ديدى و چه بود ؟ »
گفتم : « همه چيز هست ، چيزى كه نيست قانون است . نظم ندارد . از اين رو ، وظيفهء احدى از حاكم و محكوم ، رعيت و صاحب منصب معلوم نيست ، و بدين سبب مكتب ندارد ، ماليات ندارد ، رشوت دارد ، استبداد دارد ، اجحاف دارد ، شهرها خراب مانده ، صحراها لميزرع مانده ، آبها گنديده ، از تعفن آبها از كوچه گذر كردن مشكل است ، گدايان وزير گشته ، وزيران گدا شده ، كار در دست غير اهلش افتاده ، قاپان قاپان است ، چاپان چاپان است ، چكه چك ، سوخاسوخ است . »
همه قاهقاه خنديده گفتند : « در نزد ابراهيم بيگ هم مىتوانى اينها را بگويى ؟ »
گفتم : « من جرئت ندارم ولى خودش به رأى العين ديده كه چه خبر است ، احتياج به
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٢٧