يگانهاند ولى هر كس خويشتن را گم كرده در مصيبت اهل خانه پريشان هستند .
گفتم : « حاجى مسعود حاجيه خانم كه خبر ندارد ؛ به مطبخ برو ببين چه هست ؟ چاى حاضر كنند ! »
گفت : « پرسيدم ، همه چيز حاضر است . اگر صد نفر هم باشد كفايت مىكند . »
از حاجيه خانم اذن خواسته رفتم بالا پيش مهمانها . بعد از بسيار عذرخواهى نشستم اما چه مهمان ! همه در درياى غم غوطهور گشته ، سر به جيب تفكر فرو برده ، از بنده احوال پرسيدند .
گفتم : « وقت زياد داريم البته خواهيد شنيد . »
رفتيم سر سفره ، طعام صرف شد . بعد از شام هر كس خداحافظى كرده و رفت .
سه ساعت از شب گذشته قدرى راحت شديم .
فردا حاجيه خانم به من گفت : « ميرزا يوسف ، تو برو پيش محبوبه ، او از من شرم دارد ، قدرى صحبت كن كه ما را رسوا نكند . مردم چنان گمان مىبرند اينها سابقه داشتهاند . »
گفتم : « حاجيه خانم مترس ، پاكى و معصومى هر دو اظهر من الشمس است . همه مىدانند . »
الغرض ، خلوت كرده رفتيم پيش محبوبه . هنوز بيست و چهار ساعت از ورود ما نگذشته كه محبوبه نيمه جان شده بود ؛ رنگ پريده ، چشمان دريده ، حال خراب ، دل در پيچ و تاب ، بدن در اضطراب ، نه خورد و نه خواب . داخل شدم ، از من رو گردانيد .
گفتم : « چايى خوردى ؟ »
گفت : « خير ! »
گفتم : « بياورم ؟ »
بناى گريه گذاشت .
گفتم : « خانم كوچك چه خبر است ؟ چرا به اين حال افتادهاى ؟ »
جواب نداد .
گفتم : « ديروز كارى نكردى كه به مردم حالت تو مخفى ماند و كسى درد تو را نفهمد .
بد كارى كردى ، كه مناسب حال تو و اين خانوادهء جليله نبود . حيف نبود از تو كه تا حال سر موى تو را كسى نديده خود را بىحجاب در نظر خود و بيگانه جلوه دادى ؟ همه كس دانست كه شدت سودا تو را به اين بىحجابى واداشت ؛ عقلت را جمع نموده برخيز به كار خويش مشغول باش ! ابراهيم بيگ اگر حالت تو را بفهمد ، ناراضى بلكه دلگير و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 325
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٢٥