تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
يگانه‌اند ولى هر كس خويشتن را گم كرده در مصيبت اهل خانه پريشان هستند . گفتم : « حاجى مسعود حاجيه خانم كه خبر ندارد ؛ به مطبخ برو ببين چه هست ؟ چاى حاضر كنند ! » گفت : « پرسيدم ، همه چيز حاضر است . اگر صد نفر هم باشد كفايت مىكند . » از حاجيه خانم اذن خواسته رفتم بالا پيش مهمان‌ها . بعد از بسيار عذرخواهى نشستم اما چه مهمان ! همه در درياى غم غوطه‌ور گشته ، سر به جيب تفكر فرو برده ، از بنده احوال پرسيدند . گفتم : « وقت زياد داريم البته خواهيد شنيد . » رفتيم سر سفره ، طعام صرف شد . بعد از شام هر كس خداحافظى كرده و رفت . سه ساعت از شب گذشته قدرى راحت شديم . فردا حاجيه خانم به من گفت : « ميرزا يوسف ، تو برو پيش محبوبه ، او از من شرم دارد ، قدرى صحبت كن كه ما را رسوا نكند . مردم چنان گمان مىبرند اين‌ها سابقه داشته‌اند . » گفتم : « حاجيه خانم مترس ، پاكى و معصومى هر دو اظهر من الشمس است . همه مىدانند . » الغرض ، خلوت كرده رفتيم پيش محبوبه . هنوز بيست و چهار ساعت از ورود ما نگذشته كه محبوبه نيمه جان شده بود ؛ رنگ پريده ، چشمان دريده ، حال خراب ، دل در پيچ و تاب ، بدن در اضطراب ، نه خورد و نه خواب . داخل شدم ، از من رو گردانيد . گفتم : « چايى خوردى ؟ » گفت : « خير ! » گفتم : « بياورم ؟ » بناى گريه گذاشت . گفتم : « خانم كوچك چه خبر است ؟ چرا به اين حال افتاده‌اى ؟ » جواب نداد . گفتم : « ديروز كارى نكردى كه به مردم حالت تو مخفى ماند و كسى درد تو را نفهمد . بد كارى كردى ، كه مناسب حال تو و اين خانوادهء جليله نبود . حيف نبود از تو كه تا حال سر موى تو را كسى نديده خود را بىحجاب در نظر خود و بيگانه جلوه دادى ؟ همه كس دانست كه شدت سودا تو را به اين بىحجابى واداشت ؛ عقلت را جمع نموده برخيز به كار خويش مشغول باش ! ابراهيم بيگ اگر حالت تو را بفهمد ، ناراضى بلكه دلگير و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 325 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو