در اينجا ابراهيم بيگ آهى كشيده « يا حق ، يا مدد ! » گفت . بيچاره حاجيه خانم يك ساعت سر پا ايستاده و بدون صدا و ندا متصل اشك از چشمانش جارى بود .
حكيم گفت : « حاجيه خانم گريه كردن ثمر نبخشد . پسرت را خوف مرگ در ميان نيست ، ولى عجايب درد است كه اگر بدن او اينقدر زار و نزار نشده بود ، مىگفتم دروغ مىگويد ، هيچ مرض ندارد . چون فردا روز يكشنبه است اطبا جمع نمىشوند . پس فردا سه چهار طبيب - كه خودم به حذاقت ايشان اعتماد دارم - مىآورم ، تا ببينم چه تمهيد بايد كرد . »
از غذا پرسيد . گفتم : « به جز شير چيزى نمىخورد . » يك چيزى نوشت و گفت دو قاشق با شير مخلوط كرده بخورانيد ، چاى خورد ، خواست برود .
گفتم : « كجا ؟ بيمار تازهاى هم هست ، او را معاينه كنيد . » حال محبوبه را بيان نمودم .
حاجيه خانم گفت : « من نمىآيم خجالت مىكشد ؛ زنان همسايه جمعاند خبر دهيد بيرون آيند . »
حاجى مسعود را گفتم خبر دهد خانمها بيرون آيند ، همگى بيرون آمدند . رفتيم اندرون ، محبوبه را ديدم ، چه محبوبهاى ! جسد بىروح افتاده . حكيم اين طرف و آن طرف گردانيده نگاه كرد ، ابدا حس و حركت ندارد . سوزنى درآورد ، از ميان دو شانهء محبوبه به جلدش فرو برد « اوخ ! » كرده فى الفور به لرزه افتاد ، دو سه بار مانند بيد لرزيده چشم بگشود .
حكيم خنديده گفت : « هان كوچك خانم ! احوالت چطور است ، كجايت درد مىكند ؟ »
محبوبه هر دو دست به صورت گذاشته هاىهاى بناى گريه گذاشت .
حكيم گفت : « بسم الله ابراهيم بيگ ، بياييد ، بفرماييد ! »
محبوبه فورا دست از صورت برداشته و آن طرف نگاه كرد ؛ الحاصل ، در اينجا طبابت نمىكرد ، حكمت عملى و تدبير به خرج مىداد .
گفت : « آب بياوريد ! »
آوردند . حكيم با دست خود گرفته گفت : « خانم كوچك بگير بنوش ! »
قبول نكرد ، يك دفعه تماما آب قدح را بر روى محبوبه پاشيد . حكيم مىخنديد ، محبوبه مىگريست . ما هم مات و متحير تماشا مىكرديم .
حكيم بيرون آمده گفت : « اين مرض مهلك نيست . تا پس فردا گرسنه نگذاريد » و شربتى هم براى او نوشت و رفت .
مرد و زن به قدر چهل پنجاه نفر مهمان خانهء بىميزبان شدند . اگرچه اكثر ايشان
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٢٤