عاقبت حاجيه خانم گفت : « محبوبه ! اولاد من مريض و بىحال است . قصد هلاك كردن او را دارى ؟ رها كن او را ! عجب بىحيا بودهاى ؟ » عاقبت فرمود چادر آورده انداختند به سر محبوبه خانم ، پنج شش نفر با زور دستهاى محبوبه را از پاى ابراهيم بيگ جدا كرده رفتيم به اندرون خانه .
محبوبه بىحس و حركت افتاد . يكى مىگويد « گذشت . » ديگرى مىگويد « غش كرده . » كسى تشخيص نمىكند ، مرده يا زنده است .
اينجا دو تا شد ، يكى را بردند طرف اندرون و ديگرى را آوردند به طرف بيرونى .
زنان آنجا جمع گشتند ، مردان اينجا . لطف اينجا بود كه تا امروز افكار محبوبه را كسى نفهميده و ندانسته بود كه اين بيچاره خود را بدين نوع گم كرده . در پيش حاجيه خانم قدرت تكلم نداشت ، امروز بدين جسارت اقدام نمود . گاهى به حال آمده از كرده پشيمان و هنگامى از گريه خود را گم مىكند .
فورا فرستاديم طبيب دايمى خودمان آمد . به محض رسيدن گفت : « اين همه جمعيت پيش بيمار هيچ مناسب نيست . بروند به اتاق ديگر . »
مهمانها را به تالار برديم . حكيم رفت پيش ابراهيم بيگ . در هر باب از صحت و قوت و چگونگى عناصر و اعضاى او واقف و سالها در سينهء وى منقش و از طفوليت تربيت شده دست حذاقت اين حكيم بود و مزاجش را كما هو حقه مىدانست ، حالا ديد :
چنان فرسوده شد مشكين تن از غم * كه گر دم بر زند مىريزد از هم
يك مرتبه حكيم به ابراهيم بيگ نگاه كرده و برگشت به من نگاه نمود . بىاختيار دوش خود را بالا كشيد ، به اشاره و ايما پرسيد « اين چه حال است ؟ » پيش رفت سلام داد ، احوالپرسى نمود ، جواب نشنيد . نبضاش را گرفت ، چيزى نفهميد ؛ درجهء امتحان حرارت گذاشته در حد اعتدال يافت . در سينه و پشت با دست زده گوش داد ، همه را در جاى خود سالم ديد . گفت : « سبحان الله ! چهل سال است ، در پراكتك [ پراكتيك ] هستم ، چنان مرض و مريض نديدهام . »
از من مقدمه را پرسيد . گفتم : « در ايران ناخوش نشد . » ماوقع اسلامبول را از ابتدا تا انتها بيان كردم .
بعد از تفكر بسيار باز آمد در بالين مريض نشست . پرسيد : « ابراهيم بيگ ! مرا مىشناسى ؟ من حكيم صالح هستم كه هر وقت تو را معالجه كردهام ؛ حالا هم ان شاء الله پس از سه چهار روز بهبودى و صحت يا بى ، به آرزوى خود موفق شوى . همهء كارها نيك شود . « مشكلى نيست كه آسان نشود »