تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
به مجرد ديدن حال ابراهيم بيگ مستقبلين تماما بناى گريه گذاشتند . ابدا شناخته نمىشد ؛ و اعراب كه ايستاده بودند و با ابراهيم بيگ آشنايى داشتند ، همين كه قد و قامت خميده و تغيير صورت او را ديده ، يكى بىاختيار مىگفت : « ما هذا ؟ » ديگرى از روى استعجاب زمزمه مىكرد : « هذا ابراهيم بيگ ؟ » سومى با كمال يأس مىگفت : « لا و الله ما تشبه به ابدا ! » در ايستگاه قيامتى برپا شد ، يكى بغلش مىكرد ، ديگرى دستش مىگرفت ، سومى رويش مىبوسيد . مريض بيچاره بىحس و حركت ، مانند قالب بىروح ، بلكه روح بىقالب ، نگاه حسرت‌آميز به اين طرف و آن طرف مىنمود . نيم ساعت خلق انبوهى پروانه‌وار به دور شمع سوزان ابراهيم بيگ مىگشتند ، فلكهء خودشان حاضر بود . حاجيه خانم نشسته ، جلال افندى « لوندى » خود را فرستاد ، ابراهيم بيگ را با زور برداشته به لوندى گذاشته ، سايرين دو دو ، سه سه ، عراده گرفته رانديم تا رسيديم دم در . دو رأس گوسفند قربانى حاضر بود ، ذبح كردند . ابراهيم بيگ را از لوندى بيرون آورده ، باز ميرزا عباس و مختار بيگ المغربى ابراهيم را روى دست گرفته داخل صحن گشتند . محبوبه از اتاق چون اين حال را ديد ، بىاختيار بىچادر و معجر خود را به اتاق انداخته ، زلف‌ها را پريشان ساخته صيحهء « يا حبيبى ! يا حبيبى ! يا مولايى ! يا مولايى ! » كشيده ، خود را به پاى ابراهيم بيگ در ميان اين همه جمعيت انداخت . بعضى روى گردانيده بعضى به كوچه برگشتند . هرچه حاجيه خانم و بنده داد زديم « دختره بس است ! برگرد ، حيا كن ! » در بازار عشق حيا را چه حد مداخله و حجاب را چه جرئت مماطله كه سودا را از جوشش باز دارد ؟ چنانچه دو دستى سخت به ساق‌هاى ابراهيم بيگ چسبيده با حال دلسوز مىگفت : « يا حبيبى ! يا قوت قلبى ! » و با اشك گلگون زمين حياط را رنگين مىساخت . هى مىسرود : « آقا جان ! تو را كه به اين حال انداخت ؟ تو مولاى منى ؟ لا و الله ! مولاى من چنين نبود . » در كوچه و باغچه هر كس آواز اين دختر را شنود به سر زده از گريه خوددارى نتوانست نمود . زن‌هاى همسايه همه جمع شده ، هرچه سعى كردند محبوبه را از حبيب خود جدا كنند ممكن نشد . بالأخره ، حالم متغير گشته به حدت و سورت تمام گفتم : « خانم كوچك ! عيب است ! مردم سراپا ايستاده‌اند و ابراهيم بيگ مىبينى حالت ندارد ، تحمل اين‌قدر مشقت نتواند آورد . » ابراهيم گردن كج كرده مظلومانه گويا منتظر اين وساطت بود .