تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
است و شهرهء شهر بل مشهور آفاقى ، بگويند عشق‌بازى نمود . » هرچه رفيقه از اين سخنان گفت ، محبوبه شنيده و جواب نگفت . بعد از اصرار بسيار بناى گريه گذاشت و در رفت . اما اين راز بعد از ابراهيم فاش شد . الحاصل ، ابراهيم بيگ را از خانهء ميزبان در بغل گرفته به كالسكه گذاشته رفتيم به اسكله . با مشقت زياد داخل سفينه شديم ، بعد از دو ساعت كشتى حركت كرد ، روز سيم وارد اسكندريه گشت . ميرزا عباس و چند نفر احباى ساكنين اسكندريه به كشتى آمدند ، همديگر را بغل گرفته مصافحه و معانقه نموديم . از ابراهيم بيگ پرسش كردند . به حاجى مسعود گفتم خبر كند حاجيه خانم بيرون آيد . حاجيه خانم بيرون آمده . مهمانان تعظيم‌كنان سلام دادند . رفتيم به قمرهء ابراهيم بيگ . چه ابراهيم بيگ ! قد خميده ، رنگ پريده ، در بدن از خون اثرى نمانده ، پوست به استخوان چسبيده ، مهمانان با ديدهء گريان پيش رفته بغلش كردند و رويش بوسيدند . ابراهيم بيگ جز اين‌كه نگاه حسرت‌آميز كند ، ابدا علامت آشنايى نتوانست ظاهر دارد ، همه حيرت‌زده تعجب نمودند . احوال پرسيدند . گفتم : « اكنون فرصت بيان نيست . بايد يك ماه تمام سرگذشت خودمان را به شما حكايت كنم . » پرسيدم : « شمندفر كى حركت مىكند ؟ » گفتند : « بعد از دو ساعت . » به حاجيه خانم گفتم : « يك شب مانده استراحت مىكنيد ، يا امروز مىرويم ؟ » فرمود : « در ماندن ثمرى حاصل نيست . هرچه زودتر برويم بهتر است . » يك ساعت در كشتى مانده يك سر به شمندفر رفتيم . ابراهيم بيگ را ميرزا عباس و حاجى مسعود دو نفرى بغل گرفته سر دستى برديم تا ايستگاه شمندفر . بليت گرفته به شمندفر نشسته با حاجى محسن آقا و ميرزا عباس حركت نموديم . يك ساعت و نيم به غروب مانده رسيديم به ايستگاه مصر . خلق انبوهى در آن‌جا به جهت استقبال ابراهيم بيگ گرد آمده ايرانىها همه بودند . ماشين ايستاد . پيشوازيان از دور تمام با دست اشارت سلام داده پرسيدند : « ابراهيم بيگ كجاست ؟ » گفتم : « هست . » همسفران از شمندفر بيرون شدند ، ابراهيم بيگ را از يك طرف ميرزا عباس از طرف ديگر « قاند دوقتور » [ كندوكتور ] ، محمد بيگ عرب ، گرفته بيرون آوردند .