كه « در عمل تعجيل نكن ، و خود را در انظار نسوان بدنام ننما ! »
آهسته دست محبوبه را گرفته به خلوت كشيد و گفت :
« خود مىدانى من از طفوليت كه هم درس و هم مكتب تو بودم تاكنون از همديگر نرنجيده و كمال محبت و مهربانى در ميانهمان قايم و برقرار است . از تو سؤالى خواهم كرد بايد راست بگويى ! »
محبوبه فورا رنگ و روى را باخت و دريافت كه سر درونش فاش گشته گفت : « چه مىفرمايى رفيقهء من ؟ »
گفت : « من در تو علامتها مىبينم . اگر ظن من راست باشد صلاح تو در آن نيست . تو سابقا چون گل شكفته و خندان بودى و اكنون مانند بلبل نالانى ، حال تو دگرگون است . ما به جهت خاطر تو در اينجا جمع مىشويم كه به شما تنهايى اثر نكند و بد نگذرد ، تو همهء ما را پريشان كردهاى . سبب چيست ؟ چه در دل دارى ؟ راز خود از من پنهان مكن ! راز تو را مانند جان در دل پنهان خواهم داشت ، افشاى سر تو به كسى نمىنمايم . »
محبوبه بىاختيار آه آتشبار از دل كشيده گفت :
« به كس نگويمش اين قصه ، خود جگر خون است * تو هم مپرس ز من تا نگويمت چون است . »
رفيقه گفت : « اگر خود نمىگويى من بگويم . فكر و خيال تو نزد ابراهيم بيگ است . من مىبينم كه هر وقت نام ابراهيم بيگ به ميان مىآيد « رنگ روى تو خبر مىدهد از راز درون . »
مگر تو ديوانه شدهاى ؟ همهء عالم مىداند كه ابراهيم بيگ تو راست و تو او را . دير يا زود دست ازدواج به دست او خواهى داد . اين همه تعجيل چرا ؟ نه كسى خيال زوجيت ابراهيم بيگ را دارد ، نه او ديگرى را به خود قبول مىكند . پس در اين صورت ، خود را باختن چه معنى دارد ؟ از حالت تو يقينا اين راز از پرده بيرون اوفتد و اين ننگ و عار تا قيامت تو را خواهد بماند . واى اگر گل چنين بدنامى شكفته گردد ، كه قرنها زخم اين فضيحت را با مرهم هيچ خوشنامى بهبودى پيدا نشود . البته اين خيالات فاسد و ماليخوليايى را از سر به در كن و تصور منما كه سر تو مخفى ماند .
عشق آب و رنگ گلزار دل است * رهنما و هادى هر منزل است
سينه فانوس است و شمعش عشقدان * دل صدف عشق است گوهر اندر آن
تو خود مىدانى در مصر چهقدر مايهء سرزنش است كه بگويند فلان دختر عشق ورزيد . حيف است كه در چنين حسن و ملاحت و عقل و درايت و فهم و فراست كه تو را