تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
آمد ، با سخنان تسليت‌آميز صحبت كردند . حكيم آمد . ولى چه حكيم ، بىفايده ! همان آش است و همان كاسه ! باز قدرى شير داديم . شربت آورده بود ، چند قاشوق [ قاشق ] داديم . اذان شام گفتند . گويا ابراهيم بيگ بعضى چيزها را شنيد يا حس نمود . چه وقتى كه صداى الله اكبر را شنيد ، گفت « يا حق يا مدد ! » روز ششم ، تذكره‌جات را صورت داده بليت كشتى خديوى گرفتيم . ولى احترام و مهربانى كه در خانهء ميزبان از خود و عيالش ديده‌ايم به توصيف نمىآيد . پدر و يا خود ابراهيم بيگ چه‌قدر خوشبخت بوده كه چنين دوست به دست آورده بودند . دوست حقيقى نادر به دست افتد ، خصوصا در اين اوان كه زمانه قحبه است و مردمانش آشفته به مكر و حيله ، صداقت كم ، شقاوت بسيار ، امانت معدوم ، خيانت موجود . از حكيمى پرسيدند : « يار خوب است يا برادر ؟ » گفت : « برادر خوب است اگر يار باشد . » بديهى است يار صادق بىغرض از برادر بهتر است . يوم الاحد به مصر تلگراف كردم : « ميرزا عباس به خانه خبر ده با كشتى خديويه عازم هستيم ! » حاجيه خانم در عزيمت از مصر به چند نفر همسايه و مقربان خود سپارش كرده بود كه تا مراجعت ايشان محبوبه خانم را تنها نگذارند . چند نفر از دختران همسايه و اقوام ، هر روز از صبح تا شام ، نزد محبوبه آمده او را مشغول مىنمودند ولى محبوبه را دل در پيش محبوب خود بود و از ديگران يك دفعه بىخبر « خود در ميان جمع و دلش جاى ديگر است . » افكار سوداوى پريشانش مىنمود . گاهى به عادت زنان فال مىديد ، گهى مانند باران اشك مىريخت ، وقتى چون ديوانگان اشعار عربى و فارسى مىخواند . عشق و سوداى او غمازى كردن گرفت ، راز از پرده بيرون افتاد . دختران را يقين گشت كه محبوبه را آتشى است در درون كه حالش دگرگون گشته از خواب و خور بازمانده . كسى كه دائما با همسالان در عيش و نوش و در پيانو نواختن بود ، اكنون به جاى لهو و لعب گاهى آه آتشين مىكشد و گهى قطرات اشك چون دانهء مرواريد به دامن مىبارد . يكى از آن دختران كه از همه نكته‌دان‌تر و با محبوبه هم‌داستان‌تر بود ، نيكو نكته را دريافت كه محبوبه را سودايى در دل و عشقى در سر است . پاكى طينت و عصمت محبوبه را يقين داشت و هم مىدانست كه محبوبه منكوحهء ابراهيم بيگ خواهد شد . در ميان اعراب و بلكه عجم هم عيب است كه از جانب دختر به پسر اظهار عشق و محبت شود . على هذا پيش رفته و خواست محبوبه را با مهربانى نصيحت نمايد