جان ! ابراهيم ! من مادر تو [ ام ] آمدهام ، با من سخن گوى ، مشتاق تكلم توام . چرا بدين حال افتادهاى ، كجايت درد مىكند ؟ فداى زبان شيرينت گردم . چرا به مادرت رحم نمىكنى ؟ » هر قدر با اين راز و نياز مبالغه نمود ، جوابى نشنود .
حاجى مسعود پيش آمده خود را به قدمهاى آقاى خود انداخته ، پايش را بوسه داده ، به سينه چسبانيد . بعد دستش را گرفته بوسيده فرو گذاشت ، دوباره دستش را برداشته بوسيد - معلوم است بوسهء دوم به نيابت محبوبه خانم بود - و اشك ريزان خود را عقب كشيد . بعد از آرام گرفتن ، حاجيه خانم با من خلوت كرد و گفت : « ميرزا يوسف ! اين پسر از كى چنين بيمار و بسترى شده و به اين حالت افتاد ؟ »
گفتم : « هشت روز است . »
كيفيت سؤال و جواب با ملا را ، من البدو الى الختم ، بىكم و زياد بيان كردم . گفتم : « در ايران ناخوش نشد ، مگر دو سه روز ، ولى خوش نگذشت . در مشهد ، من ملاحظه كردم كه اين سفر با طبيعت او مناسب نيست و به ما ميمون و مبارك نخواهد شد . عرض كردم :
بيگ منظور ما زيارت بود كرديم ، از اينجا برگرديم ؛ عرايض مرا به سمع قبول اصغا نفرمود ، لابدا اطاعت نمودم . يك روز رويش به خنده نديدم . »
گفت : « بعد از ناخوشى ، طبيب آورده مداوا كرديد ؟ »
گفتم : « پنج شش نفر هر روز آمده و مىروند ولى تشخيص مرض نتوانستند نمود ؛ هر يك چيزى گفتند ، يكى مىگويد حماى خفاست ، ديگرى مىگويد ماليخولياست ، سومى گفت از عشق و سوداست . هر كس به ملاحظهء عقيدهء خود معالجه خواست بنمايد ، من به هيچ يك جرئت و جسارت نكردم ؛ آن بود كه به شما تلگراف كردم . »
از اغذيه و اشربه پرسيد ، گفتم : « روزى دو سه استكان شير و ديروز زوركى قدرى آبگوشت داديم . »
گفت : « بفرست اطبا جمع شوند تا ببينم چه مىگويند . »
عرض كردم : « حاجيه خانم ! بنده چندان صلاح مىبينم . فورا به سوى مصر حركت كنيم ، در آنجا اطبا را مىشناسيم و هم تغيير آب و هوا شايد مؤثر باشد . ولى طبيب خصوصى بعد از ساعتى خواهد آمد . »
در اين بين ، حليلهء صاحبخانه از اندرون آمد ، از پس پرده گفت : « حاجيه خانم ! تشريف بياوريد اتاق اندرون و يا آقا ميرزا يوسف آقا قدرى بيرون تشريف برند ، تا به خدمت حاضر شويم . »
من برخاسته رفتم . چند نفر خاتون داخل شدند . بعد از مراسم مهماننوازى و خوش
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣١٨