كرده رانديم خانه . ميزبان تا دم در استقبال نمود . مادر بىقرار فرزند خود را نديد ، بعد از اندك گفت و شنود صيحهء « اين ولدى ؟ اين قرة عينى ؟ » كشيد . گفتند : « بفرماييد ، در تخت راحت است ! »
قلبش آرام نگرفته داخل شد به اتاق ابراهيم بيگ ، و چنان نعرهء « واولدا ! » كشيد كه اهل خانه را از مرد و زن به ناله و فغان آورد .
گفت : « ابراهيم تويى ؟ نه و الله ! فرزند من قد زيبا ، قامت رعنا ، رخسار گلگون ، اندام موزون ، زلفكان مشكبو و نرگس آهو داشت . يا ولدى يا ابراهيم ! اين تويى ؟ اگر تويى چرا مادر را در آغوش نمىكشى ؟ ابراهيم ! در كجا گلشن رويت را باد سموم زد ؟ چرا قد صنوبرت خميده ؟ يا ولدى يا نور عينى ! كو گفتار شكربارت ؟ چرا قيام نمىكنى ؟ چرا سلام نمىدهى ؟
چرا ويران شدت باغ جوانى * شكستت از چه رنگ ارغوانى ؟
چرا خم شد نهال سرفرازت * چرا شد بيد مجنون سرو نازت ؟
چرا در غنچهات آبى نمانده * چرا در سنبلت تابى نمانده ؟ »
هى گفت ، هى طپانچه بر سر و صورت زد و فرزند را لختى در آغوش كشيد . ما همگى دست در بغل ، حيران و سرگردان ايستاده بىاختيار اشك چشممان جارى بود .
ابراهيم هم صم بكم خيره خيره به روى مادر مىنگريست و اشك مانند دانهء مرواريد از گوشهء چشمانش مىچكيد ، ولى نه حركت داشت نه گفتار . بعد از نيم ساعت كلمهء « يا حق يا مدد ! » بر زبان راند . مادرش چند ابيات تركى و فارسى خوانده دست به درگاه قاضى الحاجات افراشته گفت : « خدايا ، خداوندا !
عالم السر و الخفياتى * خالق ذات جمله اشيايى
تويى دستگير فروماندگان * برآرندهء حاجت بندگان
به هر غرقهاى لجهء حادثات * نمايد عطاى تو راه نجات
اسيرم در اين ورطهء اضطراب * خدايا نجاتم بده زين عذاب ! »
چنانچه شيوه و رسم زنان اعراب است [ كه ] در ماتم با ابيات نوحه و سوگوارى مىنمايند ، حاجيه خانم نيز بدان طريق نوحه و زارى نمود . چنان سخنان دلسوز آغاز كرد كه دل سنگ آب مىشد و سنگ خارا را مىگداخت . گفت و گفت تا بىحس و حركت افتاد . دست نزديم تا خود به خود آيد و به حالت طبيعى بازگردد . بيشتر از مادر نگاه مظلومانهء پسر كه به سوى مادر دوخته و مىنگريست دل ما را كباب مىنمود .
بعد اندك زمانى حاجيه خانم سر از سينهء پسر برداشته دستش گرفته گفت : « مادر