تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
اگرچه حاجى مسعود تعشق محبوبه خانم را به ابراهيم بيگ از قرائن خارجه و علم قيافه پى برده بود ، ليكن حالا به ثبوت پيوسته از ظن به يقين رسيد . با اين همه تا ابراهيم بيگ در حال حيات بود اين راز را افشا نكرده به كسى اظهار ننمود . چهاردهم ماه ، ساعت سعد ، حاجيه خانم با حاجى مسعود از مصر حركت كرده فردا صبح به اسكندريه رسيده ، به اين مضمون تلگراف كردند : « اسلامبول - يوسف - با كشتى روسى عازمم . » تلگراف را گرفته پيش ميزبان رفته گفتم : « اگر صلاح دانسته باشيد تلگراف را به ابراهيم بيگ نشان دهم . شايد از شوق وصل مادر به گفتار آيد . » ميزبان پسنديده گفت : « چه عيب دارد ؟ » پيش ابراهيم بيگ رفته گفتم : « بيگ ، قربانت شوم ! مژدگانى كه حاجيه خانم مىآيد ، حاجى مسعود هم همراه است . » گويا حقيقت امر را حس كرده دو قطرهء اشك از گوشهء چشمانش جارى گشته ، يك كلمهء « يا حق ، يا مدد » گفته خاموش شد . در اين بين از اندرون ، صاحب‌خانه قدرى موميايى فرستاده بود ، هرچه كرديم دهان نگشاد . بالأخره با آب حل كرده به زور به حلقش ريختيم . وقت عصر ، طبيب اولى با يك نفر طبيب نامى ديگر آمدند ، يك ساعت با دقت تمام اعضاى او را معاينه كرده از امتحان چيزى فرو نگذاشتند . قاروره‌اش را هم ديدند . اين‌ها هم حكم قطعى در مرض ندادند . چهار روز تمام ، هر روز قدرى شير و آبگوشت زورا به او خورانديم . روز چهارشنبه كه يوم ورود كشتى اسكندريه بود ، به اسكله رفته زورقى گرفته رفتم به كشتى ، لكن متحيرم به پيرزن سياه‌بخت چه گويم ؛ كاشكى قبل از اين واقعه مرده بودم ! الغرض ، حاجى مسعود مرا از دور ديده دويد از قمره حاجيه خانم را بيرون آورد . ديدم به آواز بلند داد مىكشد : « ميرزا يوسف ! كو اولاد من ؟ پسرم كجا مانده ؟ مرده است ؟ بگو ! » برخاسته با صداى بلند گفتم : « به خدا چنان چيزى نيست ! آرام باشيد تا من بيايم . » عاقبت به كشتى رسيده سريعا از پله‌ها بالا رفته افتادم به پاى حاجيه خانم [ پاى او ] را بوسيده گفتم : « پريشان خاطر نباشيد و گريه نكنيد ! مرگ خودم و به سر مباركت كه بعد از نيم ساعت ابراهيم بيگ را خواهيد ديد . يك هفته است مزاجش خوب نيست ، اطبا اذن آوردن ندادند . » با هزار يمين و تسليت قدرى آرام‌اش كرده ، آمدم بيرون ؛ كالسكه گرفتم سوارشان