حكيم از آمدن منع كرده . » به نوعى ساكتشان مىكنند .
جواب تلگراف زدند : « فردا عازمم ! »
حاجى مسعود ما يحتاج سفر را شبانه ترتيب داده كه صبح عازم شوند . از اين طرف محبوبهء دلسوخته كه نه ماه است اخترشمارى نموده ، انتظار معشوق كشيده ، جگرش لخت خون گشته ، [ انگشترى ] خود را در تلگراف نخستين به مژدگانى بخشيده ، چهقدر صدقه به محتاجين داده ، با چه خيال مسرورانه چشم به راه دوخته ، كه كى يار سفر كرده از ره رسد و دفعتا آن همه شادى به اين غم و جانگدازى مبدل گرديده حالش معلوم و دلش پر خون بود .
عشق است كه مجنون كند افلاطون را * آتشكده سازد جگر جيحون را
گر لفظ لبى تر كند از ساغر عشق * بر تن به درد پيرهن مضمون را
بيچاره محبوبه تا اين روز راز دل خود را به احدى باز نكرده و در آتش هجران سوخته و ساخته بود ، لكن اين وقت طاقتش طاق گشته و عنان اختيار از دستش به در رفته آهسته حاجى مسعود را دعوت كرد به منزل خود . چاره ناچار دست سياه حاجى مسعود را به دست نازنين خود گرفته با دل سوزان و چشم گريان به لبان نازكتر از برگ گل خود گذارده بوسهء پىدرپى زده ، به ديدهء اشكآلود خود گذاشته ، با نهايت عجز و نياز گفت :
« حاجى مسعود ! مدت چهارده سال است در اين خانه هستم . تا امروز از تو خواهشى نكرده و زحمتى ندادهام ، حالا :
بنده را عقدهاىست بس مشكل * كه مرا گشته سخت دامنگير
گر شود التماس من درگير * عرض اين مدعا كنم تقرير
حاجى مسعود ! عوض اينكه من دست تو را بوسيدم ، اولا وقتى كه دست آقايت را بوسيدى دو بار هم عوض كمينه ببوس . ولى نيت اين زيارت را شما بدانيد ، او نداند كه من تو را نايب الزياره كردهام . ثانيا بگير اين دو ليره را ، پنهانى از همه به من تلگراف كن .
اگر تلگراف سلامتى از تو برسد بعد از مراجعت انگشتر الماس خود را عوض مژدگانى به تو خواهم داد . اگر چند روزى در آمدن تأخير باشد . البته در ايران خيلى عكس خود را انداخته ، يكى را خفيتا جهت من بفرست و اين سرّ مرا امانت نگاهدار و فاش مكن و مرا عفو نما ! اگر اختيار در بودى اين جسارت را نورزيدمى ، و بىادبى نكردمى ، چه كنم ؟ « به كوى عشق اگر جبريل افتد خوار مىگردد . »
اكنون تو را به خدا سپردم ، امان ! اين سر را به كسى فاش مكن ، و اين سخنان را پنهان بدار ، حتى به خود بيگ هم چيزى بروز مده ! »