سوخته ، در حريق مراغه و اردبيل در يك ساعت هشتصد و پنجاه دكان طعمهء شرارهء آتش خانمانسوز گرديد .
حكام ايران اصلا در فكر اطفاء اين جور نائرهها و بليات خانمان برانداز نيستند ، بلكه خيالشان دائما در انهدام ملك و بردن مال رعيت كار مىكند ، بلكه اگر حريقى اتفاق افتد ، اسباب مداخل حكام و داروغه و فراش و فراشباشى خوب حاصل مىشود ، بازار « تقى را بگير ، نقى را بگير ! » گرم مىشود . كسانى كه از صدمهء حريق مصون مانده به تهمت اينكه فلان چيز را تو بردى و فلان صندوق را تو گشادى ، جان و مالشان از شرارهء شرارت اين بىانصافان در شرارهء اين تهمتها نيست و نابود مىگردد . الكلام يجر الكلام ؛ سر رشتهء سخن رها شد باز بر سر مطلب رويم .
بعد از آنكه پليس و غيره جمع آمدند ، حريق را منطفى ديدند ، كه احتياج به اعانهء ايشان نمانده بود . ولى ملا در صحن خانه به هيئت غريبى دراز كشيده بود و ابراهيم بيگ را هم در اتاق ديگر انداخته بودند . ولى طرف چپ ملا از سر تا پا سوخته بود ، گويا عمدا تمام نصف طرف چپ او را سوزانيده بودند ، بدون كم و زياد ، ولى نصف طرف راست را ابدا آسيب نرسيده بود . طرف چپ از سر و صورت ، سبيل و ريش ، سينه و دست و پا چنان بود كه اگر خوف مردن را دور نمايد ، ابدا موى نخواهد روييد .
بارى ، پليس ملا را حمل به بيمارخانه نموده در را بستند . مانديم خودمان . گرد آمديم به اطراف بستر ابراهيم بيگ . هرچه به رويش آب پاشيده دست و پايش را ماليديم چشم نگشود . دهانش چنان قفل و بند شده بود كه به هيچ گونه گشادن ممكن نبود . در اين بين ، چشم گشاد ولى قوهء ناطقه نداشت كه دهان باز نمايد . حكيم تا صبح ماند ، يك ساعت از روز بالا آمده فرستاديم دكتر ديگر آمد . باز هر قدر معاينه كردند چيزى مفهوم نگرديد و دارو ندادند . سه شبانهروز ابراهيم بيگ به همان منوال افتاد ، نه ذرهاى خورد و نه قطرهاى نوشيد ؛ بىحس و حركت ، چشم باز ، ولى بىنطق و فهم . در اين موقع ، بنده را قوهء بيان شرح حال خود نيست ، قارئين محترم خود مصيبت مرا قياس كرده خواهند فهميد . در اين جوان اميد بهبودى به كلى مفقود است .
صاحبخانه را گفتم : « آيا چه خاك به سر كنم و چه چاره سازم ؟ خيال دارم به مادرش تلگراف كنم مادرش بيايد . چه مصلحت مىدانيد ؟ »
گفت : « مختارى ! »
مصمم شدم ، لكن ندانستم به چه عنوان بنويسم . اگر به صدق خبر دهم ، آن بىچاره پيش از اين خواهد مرد .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣١٣