اين ترتيبات آن بود كه او را تزويج به ابراهيم بيگ نمايد ، چه در مصر كمتر وجيههاى [ مانند او ] يافت مىشد بلكه نادرة الامثال بود ؛ و اگر محبوبه خانم را به زوجيت ديگرى مىدادند ، لايق همسرى شاهزادگان بزرگ بود .
ظاهر است كه در مصر و اسلامبول جفت غالب شاهزادگان دختران چركس است كه تعليم و تربيت يافتهاند . محبوبه خانم به غير از وجاهت و معرفت ، كمال ممتازى را در طبقهء زنان به تعصب و محبت ايرانيان داشت ؛ گويا تعصب ابراهيم بيگ در قلب او هم سرايت نموده بود . با تمام اهالى ايران مهربان ، چنانچه در خردسالگى هر وقت در خانه را مىزدند ، مىرفت پشت در و در را مىگشاد ، اگر عجم بود از لباس و صحبتش معلوم نموده مىگفت : « بسم الله ، بفرماييد ! » او را آورده در اتاق بيرونى مىنشاند ، به اندرون خبر مىآورد . اگر عرب و عثمانى بود ، در را مىبست و مىپرسيد كه « كيستى و چه كار دارى ؟ » تا مطلب را معلوم مىكرد و به اندرون خبر مىآورد . و لو اينكه پاشاى عرب بود ، با اين وضع با او رفتار مىنمود . همه به حال اين دخترك مىخنديدند . در ايرانخواهى مشهور شده بود .
الحاصل ، در ميان مردم شايع بود كه اين محبوبه ، محبوبهء ابراهيم بيگ خواهد شد .
لهذا از جاى ديگر جسارت خواستگارى نمىكردند و خود محبوبه هم اين فقره را فهميده بود كه عشق مىورزيد . هيچ وقت نديدم كه محبوبه محبوب خود را ببيند و رنگ رخسارش مانند گل سرخ نشكفد ، ولى ابراهيم بيگ از اين عوالم دور بوده ابدا خبر از اين مقدمات نداشت . اين محبوبه هجده ساله بود كه ما سفر ايران كرديم و مسعود نام ، غلام سياه ، را حاجى در ده سالگى خريده در وقت رفتن به مكهء مكرمه آزاد كرد و با خود به مكه برد ، حاجى مسعود شد و خدمتكار صادق و كاردانى بود ؛ كه گويا اصل عائله عبارت از ابراهيم بيگ ، والدهء معظمهاش حاجيه خانم ، خواهر مكرمهاش سكينه خانم ، حاجى مسعود ، محبوبه خانم و بنده بودم . باقى خدمه از زن و مرد ، چند نفر مواجبخوار بود كه گاهى بعضى تبديل و بعضى دايمى بودند ، هر كدام به موجب پاك فطرتى مكافات مىيافتند . اينقدر شرح و بيان از خانوادهء ايشان كافى و خوب است رجوع به اصل مقصد شود .
سرانجام كار ابراهيم بيگ و نتيجهء تعصب او
چنانچه در سياحتنامه نگارش يافت ، شب ساعت سه در خانهء ميزبان محترم ما ، در ميان ابراهيم بيگ و يك نفر ملا كه مباحثه و مجادله به وقوع پيوست و كلاه ابراهيم بيگ