شرح حال يوسف عمو
اين بنده يوسف ابن عبد الله ، مختصرا شرح حال خود را به مطالعهكنندگان اين كتاب بيان مىنمايد : مسقط الرأس [ من ] دهخوارقان ، من محال تبريز است . چون عموى بنده در تبريز سكنى داشت ، ابوى مرا تبريز برده در نه سالگى به عم بزرگوار سپرد كه به مكتب بگذارد ، در سايهء او تحصيل علوم دينيه نمايم . هشت سال در دبستان محله خوانده و چهار سال هم در مدرسه در سلك طلاب منسلك بوده صرف و نحو را به اتمام رسانيده خط نستعليق را خوب مىنوشتم . در بيست سالگى ، پدر مرحوم را استطاعت مصارف تحصيل بنده نمانده آمده و مرا از مدرسه در خدمت خود به تفليس برد . يك سال در آنجا اقامت نموده ، بعد ، از مرحوم پدر استدعا نمودم كه مرا مرخص نمايد به اسلامبول روم . اذنم داد . به اسلامبول رسيده با يك نفر همشهرى اتفاق ملاقات افتاد .
بعد از پرسش حال ، گفت : « اسلامبول جاى آدم بىسرمايه نيست . بهتر اين است برويم به مصر . »
به خيال او عمل كرده به مصر آمدم ، دو سه ماهى به قدر قوه در تحصيل رزق مقسوم سعى نمودم ، تا اينكه شنيدم حاجى . . . پدر ابراهيم بيگ را نويسندهاى لازم است ، رفتم پيشش . بعد از امتحان قبولم نمود و به كتابت آن مرحوم مشغول بودم - هنوز تولد ابراهيم بيگ نشده بود - بعد از چند ماه خلاق عالم به حاجى مرحوم ، ابراهيم بيگ را عطا فرمود و جناب حاجى به بنده آنقدر ميل و محبت به هم رسانيد كه برادر و داداش خطابم مىكرد . تا اينكه ابراهيم بيگ هشت ساله شد ، به مكتب گذاشته عربى و فرانسوى و انگليس خواند ولى تعليم فارسى و مشق نستعليق را بنده در عهده نمودم تا كار به جايى