داشتند ، انگليسان همه را به درجات مختلف دوست خود قرار داده بودند و به قدر قوه اهتمام داشتند كه در همان دولت مراسم دوستى را نگاه دارند ، زيرا كه تعديات و معايب بزرگان آن حكومت جميعا راجع به رؤساى ظاهرى بود و فوايد ملك كلا عايد دولت انگليس مىشد . و لكن به اقتضاى اوضاع كليهء هند ، انگليسان لابد شدند كه دوستى اين حكومتها را به تدريج مبدل به تصرف مطلق بكنند . از جملهء آن حكومتها كه در دوستى خود از سايرين بيشتر دوام كرده است حكومت « حيدرآباد دكن » است . اين دولت بزرگ كه به قدر هشت مقابل انگليس بود پس از جنگهاى زياد و تقسيمات متواتره آخر الامر ناچار شد كه خود را دوست دولت انگليس قرار بدهد . حال ، هفتاد سال است كه در زير سايهء دوستى انگليس آسوده است . بيست و چهار كرور جمعيت دارد ، شانزده كرور ماليات ، در دو فرسخى حيدرآباد - كه پايتخت دكن است - هميشه ده هزار نفر لشكر هندى انگليس اقامت دارد و دوازده هزار سرباز دولت بومى در تحت اختيار صاحبمنصبان انگليس مشغول محافظت امنيت درونى مملكت هستند .
وزير اول آنجا را سفير انگليس معين مىكند و تمامى مخارج اين دو لشكر با ضمانت انگليس از يك ماليات معين به توسط سفير مزبور داده مىشود ؛ و پادشاه دكن - كه ملقب به نظام است و نظام مخفف نظام الدوله - در كمال آسودگى در در عمارت خود سلطنت مىكند . انگليسان اوضاع حيدرآباد را سرمشق دول دوست مىدانند . و اينكه هميشه مىگويد ما به ايران از براى دوستى آمدهايم يعنى دوستى ايشان اين است كه بيان شد ؛ و اينكه اولياى دولت ايران با وصف انواع اهتمامات هنوز نتوانستهاند دوستى انگليس را تحصيل كنند محض اين است كه معنى دوستى مزبور را درست نفهميدهاند ؛ تا اوضاع ايران مبدل به اوضاع حيدرآباد نشود ممكن نيست كه انگليسان دولت ايران را مستحق دوستى خود بدانند . هرگاه كسى حركات و اقوال مأمورين انگليس را در ايران درست بشكافد خواهد ديد كه در اين شصت سال گذشته جميع تدابير و خيالات ايشان راجع به تهيهء اسباب دوستى مزبور بوده است . پولى كه به خاقان مغفور مىدادند و مداخلهاى كه در مراودهء خارجى ايران مىنمودند و صاحبمنصبانى كه براى تعليم عساكر ايران مىفرستادند و خصوصيتى كه با فرمانفرماى فارس داشتند و مواجبى كه به ميرزا ابو الحسن خان مىدادند و ميل باطنى كه به سالار اظهار مىكردند ، تماما مقدمات دوستى انگليس بود ، اكنون هم . . .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 280
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٨٠