تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
از شنيدن آن متنبه شده خوى نيكان گيرند و از ذمائم افعال دورى جويند ، تا اين‌كه به تدريج صلاح جاى فساد را گيرد و ناملايمات تباهى پذيرد . چگونه من خاموش بنشينم و نگويم كه دين پاك اسلام ما را به عدالت و مساوات امر فرموده حكام و قضات ما بايد در فصل دعاوى به حقانيت حكم بدهند ، نه اين‌كه به رعايت خاطر يكى يا به لذت رشوت ديگرى ، چشم از فرمان واجب الاذعان خدا و پيغمبر چشم پوشيده حقوق زيردستان را دانسته و فهميده ابطال كنند و با اين همه دعوا مسلمانى نمايند و بگويند كه ما از امتان پيغمبر آخر الزمانيم ؟ در مصر چند نفر از معتبرين تجار ايران هستند كه وجودشان واقعا سبب افتخار ملت است . مأمورين ايران - كه هر روز يكى رفته ديگرى مىآيد - عرصه را چندان به ايشان تنگ گرفتند كه ناچار خودشان را به حمايت دولت‌هاى خارج كشيدند . تقصير اين بيچارگان چه بود كه بايستى از دولت متبوعهء خود روىگردان شده خودشان را به زير بيرق بيگانگان كشند ؟ مگر ملكهء انگلستان ايشان را دعوت كرده يا ايمپراتور روس بر ايشان مواجب و مرسوم معين و مقرر نموده بود ؟ آيا احدى از ايشان پرسيد كه سبب چه شد شما ترك تابعيت نموديد ؟ چه بكنند ؟ كسى دادرس نيست . رعيت از حقوق مالى سهل است كه از حقوق بشريت نيز محروم است . در يك شهر ، چندين حكومت هست كه هر كدام به نحوى زيردستان را مىچاپند . كدامين كس از رعيت در مقابل احكام سراپا جور حاكمان فرعون منش جرئت گفتار دارد كه بگويد اين چون و آن چرا ؟ همان ساعت حكم پشت گردنى است . حق بالمره از ميان رفته و به ناحق نيز هرچه خواستند مىكنند . هركسى را سر غليان طلا و دو نفر پيشخدمت و چهار نفر فراش و جبهء ترمه‌اى هست مسلط به جان و مال مردم است . امروز كار به جايى رسيده است كه بسيارى از علما نيز خوى حكام گرفته در اظهار دبدبه و دارات از ايشان پيش افتادند . از بزرگان هر كدام در تاخت‌وتاز رعيت بيشتر دلير است كارآگاه و هنرمند اوست . هر كدام بالنسبه رحمى در دل و خوفى از خداى دارد بىعرضه و بىوجود است . هر فقيهى كه عمامه‌اش بزرگ و آستينش دراز شد اعلم العلماست و هركس در دروغ‌بافى بىپروا باشد افصح الشعرا . شما چنان خيال نكنيد كه من در وطن از ناملايمات هرچه ديده‌ام همه را نوشته‌ام . نه به جان عزيزت ! كه از بسيارى چشم پوشيده در گذشته‌ام . يعنى خود هم به ستوه آمده بودم . از جمله روزى در جاى معتبرى مهمان بوديم ، يعنى بنده را به واسطهء دوستى بدان‌جا دعوت كرده بودند . وقتى كه داخل مجلس شديم تالار پر بود . دم در ، پايين‌تر از همه نشستيم . در حقيقت جاى ما نيز بايستى همان‌جا بشود ، چه مدعوين تماما از علماى اعلام و خوانين عظام و معتبرين تجار بودند . يك دفعه ديدند كه ده دوازده نفر در دست