بعثت پيامبران همانا انتشار عدل و داد در ميان بندگان خود بود كه داد مظلومان را از ظالمان بازستانند . در چند سال پيش در مصر يكى از ادباى ايران شعرى در اين باب به مرحوم پدر خواند . من نيز حفظ كردم . خداى گويندهء آن را غريق درياى رحمت خود فرمايد ! خيلى خوب مىگويد . چون بىمناسبتى نيست مىخواهم آن را به شما هم بخوانم ، بلكه كارگر افتاد .
شعر اين است :
دادگر آسمان كه داد به شه داد * تا كه شه از داد ، ملك خود كند آباد
گر ندهد داد خلق ، دادگر خاك * دادگر آسمان بگيرد از او داد
داد تو را داد تا كه داد دهى تو * گر ندهى داد ، داد از تو كند داد
گوش به فرياد دادخواه كن ، امروز ! * تات به فردا نكرد بايد فرياد
داد ده و داد ده كه دادگر كل * قافلهء انبيا به داد فرستاد
آنچه بنا انبيا نهاده به گيتى * ز آب و گل داد بيخ دارد و بنياد
ملك اگر آباد شد به داد شد ، ايرا * گيتى بىآب داد ، كى شود آباد ؟
ور تو ز بيداد و داد پند نگيرى * خيز به بابل رو و مداين و بغداد !
كاخ بزرگ ملوك رفته نگه كن ! * آنچه بد از خشت خام و آنچه ز پولاد
هرچه بنايش به عدل بود به پاىست * و آنچه ز بيداد بود جمله برافتاد »
چون ابراهيم اشعار را خواند و تمام كرد ، ملا گفت : « شعر گفتن خود از گناهان بزرگ است . من گوش بدين جور سخنان نمىدهم . »
ابراهيم گفت : « حالا كه شما گوش نمىدهيد و شعر به اعتقاد شما گناه است ، من شعر ديگرى را نيز مىخوانم كه گوينده در حق كسانى سروده است كه علمى ندارند و خود را در لباس علما به مردم نشان مىدهند يا اينكه علم دارند و خود عمل نمىكنند ؛ و آن اين است :
شيخى به زن فاحشه گفتا : مستى * هر روز به دام ديگرى پا بستى
گفتا : شيخا ! هر آنچه گويى هستم * اما تو چنانچه مىنمايى هستى ؟ »
ملا از اين شعر برآشفت و گفت : « تو را نمىرسد كه در حق علما زبان درازى كنى ! »
ابراهيم گفت : « جناب آقا ! علمايى كه شئون مقام بلند خودشان را مىدانند و رعايت آن مسند مقدس را ، چنانچه شايد و بايد ، مىكنند من بعضى از ايشان را مىشناسم ؛ از خداى درخواست مىكنم كه از عمر من كوتاه كرده به عمر ايشان بيفزايد . هرگاه آن وجودهاى مقدس در ميان نمىشدند ، ما معدوم صرف بوديم . حيات ما بسته به گرامى