تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
وجود ايشان است . من جوفروشان گندم‌نما و عالمان بىعمل و بدنام‌كنندگان نيكونامى چند را مىگويم . » ملا گفت : « اين‌ها چه حرف است ؟ علما همه يكى هستند ، هيچ تفاوتى در ميانشان نيست . حالا كه تو نام علما را به عدم احترام ياد نمودى مرتدى و ابواب نجات به روى تو مسدود ! » ابراهيم گفت : « مرتد آن است كه علم ندارد خود را در زى علما به مردم مىنمايد . هر بلايى كه به سر ما و همهء ايرانيان آمده سبب اصلى همان ناكسان هستند . » صاحب‌خانه مىگويد : ديدم رنگ ابراهيم بيگ از شنيدن لفظ مرتد متغير شد و لرزه بر اندامش افتاد و حلقهء چشم‌هايش فراخ گشت و گفت : « امثال همين سخنان است كه يك بزرگى را خراب كرد و يك ملت قديم و قويم را از پاى درانداخت . مردم را از تحصيل علم معاش بازداشت و جهل را در مملكت مطلق العنان نمود . بدين سخنان ، مردم به فقر و مسكنت افتادند . علم را عبارت از « ضرب زيد عمروا » به قلم دادند ، از كسب علوم و فنون متداوله بازداشتند تا اين‌كه از هر طرف شخصى به داعيه‌جويى و رياست‌طلبى برخاسته بىباكانه به تغيير پاره‌اى قوانين مقدسهء شريعت طاهره نيز جسارت يافتند و به عنوان‌هاى مختلف پيش آمدند . يكى گفت : من « شيخى » هستم . ديگرى جسارت گرفته بالاتر از آن را ادعا كرد و گفت : من « بابى » ام . و به يك دعوت اينان مردم نيز به سبب جهالت از چهار جانب به سويشان دويدند . » ابراهيم در اين‌جا ديگر عنان اختيار را از دست داده از جايى كه نشسته بود دو زانو تا پيش ملا دويد و گفت : « شما آن‌كسانيد كه هنگام مباحثات علميه از روى جهل كتاب را [ بر ] سر همديگر مىكوبيد و كلمات درشت به يكديگر مىگوييد . تحصيل علم دعوا نمىخواهد . اين‌ها خود اساس جهل است . همين عالم صفتان جهل سيرت سبب شده‌اند كه ملت از دولت و دولت از ملت گريزان‌اند . پى مشاقى و كيمياى موهوم رفتن و مبتلا شدن مردم به ترياك ، همه سبب بىخبرى از علم معيشت است . » رفته رفته آواز ابراهيم بلندى گرفت و دهانش از شدت فرياد چون شتران مصروع كف‌زدن آغاز كرد . از حرارت دل هى عرق مىريخت . در حالى كه من مبهوت اين حال بودم ، ابراهيم گفت : « من چه خاك بر سر خود كنم ؟ اين شخص كه ادعاى علم مىكند مرا به سبب گفتن دو كلمهء حق مردود كرد . » به يك‌بار دو دستى به سر زده كلاه از سر برگرفت و ديوانه‌وار بر زمين كوبيد . كلاه از