تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
ابراهيم گفت : « برادر جان ! من از ناملايمات وطن هرچه كه ديدم همه را ننوشته‌ام ؛ به واهمهء اين‌كه مبادا به دست معترضان سررشتهء ملامت بيفتد ، ديگر روز روشن را از شماتت خودشان بر من تاريك‌تر از شب ديجور مىكنند .
غيرت نگذارد كه بگويم كه مرا كشت * تا خلق ندانند كه معشوقه چه نام است . »
در اين صحبت بوديم كه يكى حلقه به در زد . نوكر خانه در را باز كرد . يك نفر از ايرانيان - كه معمم و در سلك علما بود - از در درآمد . گويا به عزم شب‌نشينى آمده بود . به هر حال ، پس از تعارفات معموله گفت : « فلان كس ! راستى خبر تشريف آوردن مهمان عزيز را شنيدم . صبحى مىخواستم شرف‌ياب شوم ، بعد فكر كردم كه شب‌ها دراز است . با خود گفتم بهتر آن‌كه شب بروم و به كام دل صحبتى كنيم . » گفتم : « بسيار خوب ، خوش آمديد ، قدم بالاى چشم ! » قدرى مجلس به سكوت گذشت . ملا گفت : « مجلس شما را افسرده مىبينم ، اگر صحبت محرمانه داريد عيب ندارد ، من قهوه‌اى خورده مرخص مىشوم » . گفتم : « نه ! مهمان محترم ما تازه از ايران آمده ، از سياحت آن سامان و ديدن بعض ناملايمات خود آزرده خاطر است . افسردگى مجلس از بنده و شما نيست » . ملا روى به ابراهيم بيگ كرده گفت : « مهمان قارداش ! در ايران چه خبر تازه هست و چه روى داده كه موجب افسردگى خاطر شما شده ؟ بفرماييد ما هم بدانيم . » ابراهيم گفت : « هيچ خبرى نيست » . ملا باز بسيار اصرار كرد . ابراهيم گفت : « سبب بزرگ اين خاطر افسردگى من شما هستيد . » ملا گفت : « من ؟ » ابراهيم گفت : « يا شما يا برادران شما ، هيچ تفاوت ندارد . » ملا گفت : « من و يا برادران من به شما چه كرده‌ايم ؟ » گفت : « به من هيچ نكرده‌ايد ، اما حقوق ساير برادران مرا ضايع نموده‌ايد . » ملا گفت : « چه حقوق ؟ حقوق كدامين برادران شما ؟ » ابراهيم گفت : « حقوق برادران وطنى من . » ملا گفت : « راستى نفهميدم . » ابراهيم گفت : « حالا من يكان يكان عرض بكنم ، شما بفهميد . جناب آقا ! من با اين يوسف عمو كه در خدمت شما نشسته‌ايم در شاهرود به بهانه‌اى پيش يك نفر ملاى