مكرر مىگفت . به هر حال شام را خورده از سر سفره برخاستيم .
ابراهيم بيگ گفت : « من نماز بخوانم . » به لطيفه گفت كه : « هرگاه مىخواهيد ، قضاى نمازهاى ظهر و عصر شما را هم به جا بياورم . »
او رفت به نمازخانه . من ماندم و يوسف عمو .
گفتم : « عمو جان ! بگو ببينم احوال شما چهطور است ؟ »
گفت : « آقا ! احوال مرا نپرسيد كه جان به گلويم رسيده . اگر بدانيد كه من در اين سفر چه زحمتها كشيدهام ، بر من ترحم مىكنيد ؛ نه من به تنهايى ، اين جوان هم تمام شده است . چند روز مىشود كه بىخود حركت مىكند . هى آه مىكشد . گاهى بيهوشانه لب خود را مىگزد . گاهى بىهيچ سبب ظاهرى دست تأسف به زانو مىزند . بعض اوقات خودبهخود چندان حرف مىزند كه دهانش چون مردمان مصروع كف مىبندد و مردمك ديدهاش در چشمخانه مىگردد . آخر الامر ، لرزى گرفته بيهوش مىافتد و خوابش مىبرد .
آن زمان نيز راحت نيست . هى با خود سخن مىگويد . هى حرف وطن است كه از زبانش جارى است . گاهى مىبينم يكى را مخاطب و معاتب داشته ، داد مىزند كه سبب تباهى حال وطن و زبونى و پريشانى هموطنان شما هستيد ، معنى حب وطن را نمىدانيد ! از اينگونه سخنان چندان مىگويد كه من متأثر شده از خوابش بيدار مىكنم . مىپرسم در حالت خواب اين چه داد و فرياد است كه مىكنى ، خصومتت با كيست ؟ مىگويد هيچ .
باز مىخوابد ، همان آش است و همان كاسه . نمىدانم چه خاك بر سر خود كنم . از خداى درخواست مىنمايم كه چندانم از مرگ مهلت بدهد كه اين جوان را تندرست در مصر به مادرش برسانم . پس از آن ، آرزويى در دنيا ندارم . حال اين جوان خيلى خراب است شما هم قدرى نصيحت كنيد بلكه كارگر شده قدرى از اين حالت بيهوشى به خود بازآيد . »
گفتم : « من از اول كه عزم سياحت او را شنيدم مىدانستم كه بر سر شما چه خواهد گذشت . اما شكر كن كه باز ارزان خلاص شدهايد ! »
در اين اثنا ابراهيم بيگ نمازش را تمام كرده بود ؛ آمد سلامى كرد و نشست . گفت :
« هرگاه مكن است يك تلگراف به مصر بنويسيم آدم شما ببرد به تلگرافخانه بدهد .
گفتم : « چرا ممكن نباشد ؟ كارى است بسيار سهل . »
پس تلگرافى نوشت فرستاديم .
گفتم : « خوب ، برادر ! قدرى صحبت كنيد مستفيض شويم . ولى خواهش دارم از بىنظمى ايران چيزى نگوييد . زيرا كه در سياحتنامهء شما همهء آنها را خواندم ، خود هم تا
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 242
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٤٢