جناب گونسل طفره مىزند . بيچاره ناچار به حكومت خديوى ملتجى شد ، اعتنا نكردند . هنگامهء غريبى است . ديروز آقا ميرزا عباس و حاجى خليل آقا به شوخى مىگفتندش كه « بندهء خدا در گونسلخانه به ثبوت رسيده كه تو مردهاى ، حالا بايد رفته از سودان شهادتنامهء مصدق بياورى كه زنده هستى ، تا آن وقت به كارت رسيدگى كنند . » بيچاره از شنيدن اين سخنان ديوانه شد . حالا دربهدر مىگردد تا چه شود . همشهريان مصر مىگويند جاى ابراهيم بيگ خالى است ، هرگاه اين ماجرا را به چشم خود مىديد آيا متنبه مىشد يا باز ما را به عدم غيرت و حميت برمىشمرد ؟
ديدم دستهاى ابراهيم بيگ مىلرزد . رنگش متغير گشت . سراسيمگى در حالش پديد آمد و يكبار مكتوب را پارهپاره كرده دور انداخت و گفت : « خود هم نمىدانم چه بلا در سر دارم . همهجا مصائب مرا پيشواز مىكند . گويى اين مقدمات را براى گداختن دل من مخصوصا فراهم مىآورند و نمىدانند كه اين دل بلاكش خود لختى خون گشته است . مردكهء بىانصاف گويى براى استقبال من تحفه فرستاده است ! به خداى با اينهمه من راضى هستم كه گونسل ايران هست و نيست مرا به غارت ببرد و خودم را به سختترين مصائب گرفتار سازد ولى پس از مرگ من چند تن نصاراى زنختراش و كاسه كلاه ، براى تقسيم متروكات من به وارث شرعى به خانهء من نيايند . اين مردمان بىخبر چنان مىپندارند كه در روس ظلم نيست . مأمورين آن رشوت نمىگيرند . به خداى ! هر گاه آنان بند بگسلانند ، چون گاوسالهء خواجه نصر الدين [ گوسالهء ملا نصر الدين ] از مأمورين ايران خيلى تندتر مىدوند . اما درد اينجاست كه از ما سرچشمه خراب است .
هرگاه مأمورين روس را در خيانتكارى بگيرند ديگر محال است كه خلاص شوند و دوباره به سر كار آيند ، و لو كه منسوب به خانوادهء ايمپراتورى باشند . ابدا پاى توسطى در ميان نيست . آنچه محكمه در كيفر كردار او حكم كرده است ، بىكم و زياد مجرا مىگردد و وجوه رشوت ناشمرده مىماند كه معنى عدالت همين است . وقتى كه كار به محكمهء عدليه رسيد به قوانين مساوات تا آخرين نقطه رعايت مىشود . اين است كه بزرگان گفتهاند « ظلم بالسويه عين عدل است . » اما در ايران بدبخت ما ، هرگاه كسى به دولت صد هزار تومان خيانت كرده يا همان مقدار به مال غير تجاوز كند در صورت آشكار شدن آن خيانت و يا تعدى اگر بيست هزار تومان آن را به رؤساى كار به عنوان رشوت بدهد ، البته مابقى را مفت از ميان برده مىخورد و خود هم خلاص خواهد شد . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٣٩