ابراهيم بيگ بوده ، تماشا مىنموديم كه از ديدن آن وضع خود به خود چهگونه كوك مىشود ، آن دشنامهاى غليظ را به كه مىگويد ، بىدينى و بىغيرتى را به كدامين كسان اسناد مىدهد . از اين مقوله هى مىگويند و هى مىخندند .
ان شاء الله زود تشريف بياوريد كه رفقا با تو كارها دارند . اگر مىخواهى جانت خلاص شود هرچه آنها گفت [ مىگويند ] تو از پيش بگو . خود در خنده با ايشان همرنگ باش تا آسوده شوى ، و الا كارت خراب است و اسباب همهجوره كوك كردن شما را فراهم آوردهاند .
من از مفصل اين نكته مجملى گفتم * تو خود حديث مفصل بخوان از آن مجمل !
قضاى ناگوارى كه بعد از تشريف بردن شما روى داد ، فوت حاجى على باباى سلماسى است - خدايش بيامرزد ! همهء دوستان از غريب و بومى از فوت آن مرحوم متأثر شدند . بعد از تعزيهدارى ، مأمورين گونسلخانهء روس آمده نقد و املاك و مطالبات آن را ثبت كردند . مردم در ثروت مومى اليه مبالغهها داشتند .
ولى از همه جهت سى و چهار هزار ليرا نقد و املاك و طلب از او باقى ماند . آنچه سهم على رضاى صغير و محمد على مختل الشعور بود به بانك سپرده شد . قرار دادند كه هر ماه براى مخارج مكتب و غيرهء على رضا بيست و پنج ليرا و براى محمد على هشت ليرا داده شود . سهم وارثان كبير را نيز به دست خودشان سپردند . تا يك هفته ، مأموران گونسلخانه مشغول تقسيم متروكات نقد و جنس متوفى بودند . گونسلخانه تنها پنج ليرا و نيم حق الزحمه يا حق الحكومه برداشتند .
آن را هم از وراث كبير گرفتند ، از حصهء صغار حبه و دينارى برنداشتند . اين يك حادثه بود كه عرض شد . حادثهء ديگرى نيز روى داد كه بس عجيب است . رفيق شما - كه در بندر « سويش » مغازه داشت - در ضمن تجارت به طرف سودان رفته بود . چنان به نظرم مىآيد كه آن وقت شما در مصر بوديد ، خلاصه چندى پيش از اين خبر فوت او شايع شد . « . . . » خان ، گونسل ايران ، از مصر آدم فرستاد در سويش مغازهء او را مهر كرده آدمش را بيرون انداختند و از مغازه آنچه نقد و متاع كارآمد بود از ميان رفت . بيچاره صاحب مغازه نمىدانم به چه واسطه در سودان از ماجرا مطلع شده ، از پس بود يك ماه و نيم از انتشار خبر مرگش ، خود به سويش رسيد ديد مغازهاش ممهور است . آمد به مصر . حالا هرچه داد مىزند « من كه نمردهام ، مغازهام را باز كرده اموالم را به من بسپاريد » به جايى نمىرسد .