تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
شست‌وشويى داده برگردند . حالا آفتاب غروب كرده خبرى از ايشان نيست . همه در انديشهء آن بودم كه اينان در كجا ماندند و در كجا ناهار خوردند . نوكر را صدا زدم ، آمد ، چون مرا ديد متعجب شد . گفت : « آقا ! شما در خانه بوده‌ايد ؟ ما چنان پنداشتيم كه شما به همراهى مهمانان بيرون رفتيد . خانم حالا از من مىپرسيد كه چرا نيامدند . » گفتم : « فضولى مكن ! مىبينى كه در اين‌جا هستم ، ديگر پرسيدن چه معنى دارد ؟ زود برو به « خان والده » در مرتبهء فوقانى به اتاق نمرهء « . . . » سرى بزن ، ببين اگر مهمانان در آن‌جا هستند همراه خود بياور خانه ! هرگاه در آن‌جا نباشند از صاحب اتاق بپرس پيش او آمده‌اند يا نه ؟ زود برگرد ! » نوكر رفت . من باز در فكر مهمانان و از غفلت خود شرمسار بودم كه چرا خود با ايشان نرفتم . قدرى نگذشته بود كه ديدم هر دو آمدند ، برخاسته استقبال كردم . چون نشستند گفتم : « برادر ! مرا به عجب حالى گذاشتى ؟ اين كتاب مصيبت و يا سياحتنامهء خود را به دست من پيموده در رفتى . مرا چنان مشغول داشت كه نه از خود و نه از شما خبرم شد . تا حال هيچ چيز نخورده‌ام ، سهل است كه سيغار هم نكشيده بلكه از جايى كه نشسته بودم جنبشى هم نكرده‌ام . حتى اهل خانه نيز چنان گمان برده‌اند كه من هم با شما رفته‌ام . اكنون به خود بازآمده به فكر شما افتادم كه در كجا مانديد . » گفت : « ما نيز از حمام بيرون شده به يك نفر همشهرى كه آشنا بود راست آمديم . ما را برد به منزلش . ناهار و چايى را آن‌جا خورديم ، باز دست نكشيد كه « بايد شب را نيز در اين‌جا باشيد ! » به هزار گونه التماس راضى كرديم ، يكسر مىآمديم به خانه كه در اثناى راه به آدم شما برخورديم كه پى ما مىرفت . »

سرگذشت ابراهيم بيگ پس از ورود به اسلامبول

بارى قدرى صحبت كرديم . پس از آن گفتم شام حاضر كنند . آن زمان به خاطرم آمد كه از مصر به نام ابراهيم بيگ مكتوبى رسيده است . گفتم : « برادر ! راستى فراموش كردم . به نام شما كاغذى از مصر رسيده است . » پس كاغذ را از جزوه‌دان درآورده دادم . ابراهيم بيگ به اشتياق تمام مكتوب را گرفت و آشكارا خواندن آغاز كرد .