پدر من در آشوبسالار دو سال در خراسان خاك خورده ، چندين زخمها برداشته .
اگر منصب مرا به ديگرى بدهى ، يكسر مىروم پاى تلگراف به پادشاه از تو شكايت مىكنم و تا پاى مرگ در سر اين كار خواهم كوشيد ، زيرا كه ملاحظه كردم بالاى سياهى رنگى نيست . آنچه گفتنى بود گفتم . سرتيپ ديد خير ! من از آن نمرهها نيستم ، از صرافت آن خيال افتاد . التفاتم نمود و خلعتم هم داد . با اينهمه اسب را ندادم . »
گفتم : « راستش را بگوييد ، اصلا مواجب نداريد يا هست نمىدهند ؟ »
گفت : « چه مىفرماييد ؟ از دولت مواجب جيرهء معين داريم ، خزانه مىدهد ولى ايشان مىخورند و به امثال ما چيزى نمىدهند . چون بنده از فضل خدا احتياج ندارم بزرگان مىگيرند دست به دست مىگردد و از ده يا دوازده عقبه گذشته آنگاه ده يك آن يا به دست صاحبش مىرسد يا نمىرسد . من كه نديدهام سهل است ، كسانى را كه از همقطاران خود مىدانم و مىشناسم آنان نيز نديدهاند . »
صاحب منزل گفت : « ميل داريد برويم بيرون قدرى گردش كنيم . »
گفتم : « چه عيب دارد ؟ »
با هم رفتيم بيرون همهجا تماشاكنان تا رسيديم به باغ دولتى ، خيلى ازدحام و جمعيت بود ، نيم ساعت از شب رفته برگشتيم . در حين وداع به صاحب منزل گفتم كه « شايد فردا نتوانستيم به خدمت برسيم واپور امروز آمد . فردا به يارى خدا عازم اسلامبول هستم .
التماس دعا دارم ! »
حاجى گفت : « ممكن نيست ، من شما را فردا نمىگذارم برويد . »
من خيال كردم كه تعارف مىكند .
گفتم : « نمىشود بايد برويم . »
گفت : « نه ساعت بد است . »
ديدم مطلب طور ديگر شد . جناب حاجى از سادهدلان است .
به تجاهل گفتم : « ساعت را به صوابديد شما خريدم ، اگر بد بود چرا آن وقت نفرموديد كه پول ندهيم ؟ »
گفت : « نه آن ساعت را نمىگويم ، ديروز به تقويم نگاه مىكردم ، ديدم براى امروز سفر دريا را بد نوشته است . »
باز اوقاتم تلخ شد ، گفتم : « لعنت خداى بدان تقويم و نويسندهء آن و معتقد آن باد ! بندهء خدا ! عيب نيست كه عمر خودتان را بدين مهملات صرف مىكنيد و وقت عزيز را فوت
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٣٣