تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
از خداى به كمال تضرع درخواست مىكنم كه مرا برساند به روزى كه به چشم خود ايام سعادتى را - كه « وجود محترم » در طهران به من وعده فرموده بود - ببينم . نخستين اسباب حصول آن سعادت همانا بسته به وقوع اتفاق و اتحاد در ميان هيئت وزراى مملكت و بزرگان ملت است كه به يك جنبش مردانه اغراض نفسانيه را از ساحت دل خودشان كنار گذاشته به دستيارى همديگر به اصلاح نواقص وطن پردازند و در خدمت وطن و دولت‌پرستى چنان باشند كه وزراى ساير دولت‌ها هستند . من در ميان اين خيالات بودم كه به يك‌بار يوسف عمو به سخن درآمد كه : « سركار بيگ ! مگر ميل غذا نداريد ؛ من گرسنه‌ام . وقت ناهار خيلى است كه گذشت . » ديدم راست مىگويد ، نزديك به عصر است . گفتم : « عيب ندارد ! برويم چيزى بخوريم و بلكه از بازار يك ساعت هم بخريم ، ساعتم كه در طهران به باد رفت . » يوسف عمو گفت : « راستى جناب بيگ ! چندبار خواستم بپرسم كه ساعت شما چه شد ، باز مصلحت نديدم . حالا كه خود اظهار كردى باز به خاطرم آمد واقعا ساعت شما چه شد ؟ » گفتم : « باز نپرسيد ، زيرا كه من هم نخواهم گفت . » گفت : « چرا ؟ » گفتم : « به علت اين‌كه راستى آن ماجرا را به شما نمىتوانم بگويم . خود مىدانى كه به دروغگويى هم عادت ندارم . » بيچاره دم فروبست و چيزى نگفت . از مهمانخانه هر دو به عزم خوردن ناهار و خريدن ساعتى بيرون شديم . در همان‌جا يك نفر ايرانى راست آمد . پرسيدم : « همشهرى در اين‌جا دكان چلوپزى هست ؟ » گفت : « نه ! اگر ناهار خواهيد خورد دكان كباب‌پزى هست . » گفتم : « چه عيب دارد ؟ اگر ما را بدان‌جا راهنمايى كنيد منتهاى محبت است . » گفت : « به چشم ! » ما را تا دكان كباب‌پزى آورد و نشان داد . تكليف كردم كه : « بفرماييد با هم ناهار بخوريم » گفت : « غذا خورده‌ام ، سلامت باشيد » - و رفت . ما هم به دكان داخل شده كباب خواسته خورديم . پس از آن‌جا براى خريدن ساعت به يك مغازه داخل شديم . صاحب مغازه كه مردى