از يهود بود پيش آمد ، قيمت پرسيدم ، به روسى جواب داد ، تركى نمىدانست . به فرانسوى و انگليسى اداى مطلب كردم . نفهميد ، معلوم شد كه تنها روسى مىداند و بس .
خواستيم برگرديم نگذاشت . چند دستگاه ساعت برداشته به ما اشاره كرد كه بياييد .
دريافتم كه پى ترجمان مىگردد . در نزديك مغازه پلهاى بود كه بالا مىرفت ، بدانجا داخل شد . ما نيز از پى او ، تا رسيدم بالا . در اتاقى را زد . از اندرون منزل به قاعدهء فرنگان صداى « آنترى ! »
[ " Entrez ! " ] ? ?
بلند شد . مردكهء ساعتفروش داخل شد ، ما نيز پشتسر او . ديدم سه نفر ايرانى نشسته ناهار مىخورند . سلام داديم .
چون ما را ديدند تعارف نمودند : « كه بسم الله ناهار ميل فرماييد ! »
گفتم : « سلامت باشيد . حالا خورديم . »
يهودى صاحب مغازه مطلب را به زبان روسى به ايشان اظهار كرد كه اين همشهريان شما ساعت مىخواهند . خلاصه ، به ترجمانى ايشان يك ساعت به دوازده منات خريديم . يهودى پولش را گرفت و رفت . چون در ممالك روس هميشه در خانهها و منازل چاى حاضر است لهذا چاى تعارف كردند خورديم . پس از آن سر صحبت باز شد . معلوم گرديد كه صاحب منزل يكى از تجار ايران است كه به طور دائمى در باطوم اقامت و تجارت دارد . غالبا به حمل و نقل چاى مشغول است .
از نام و نشان ما پرسيد گفتم : « ايرانى و مقيم مصر ، فرزند فلان كس هستم . »
خيلى اظهار خوشوقتى كرده دوباره از ما به يگانگى و خصوصيت احوالپرسى و خوشامدى نمود . معلوم شد كه با مرحوم پدر آشنايى و شناسايى داشتهاند . از واقعهء فوت مرحوم پدر خيلى متأسف و متأثر گرديد . از نام آن دو نفر همشهرى ديگر پرسيدم .
يكى را نشان داد و گفت : « اين همشهرى كربلايى تقى از اهل مرند است ، در اين شهر اقامت دارد . اينهم خليل سلطان شوهر همشيرهء بنده است . همشيره فرستاده است كه حكما مرا ببرد . چون از مراتب آسودگى بنده بىخبر است مىخواهد به سبب مهر برادرى به هزار گونه بلا مبتلا كند . »
قدرى شوخى كرديم . در اين اثنا يكى از در داخل شد ، بىتمهيد مقدمه گفت كه :
« حاجى آقا ! اين مرد باز طفره مىزد ، تو را به خدا سوگند مىدهم مرا از چنگ اين ظالم خلاص كن ! »
حاجى گفت : « بابا من چه بكنم ؟ سه بار نزد او رفتم التماس كردم كه يك صد و پنجاه منات به شما بدهد ، خود هم قول داد . ديگر اين چه طفرهبازى است ؟ خداى لعنت كند