تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
بدين طايفه كه نه از خداى شرم دارند و نه از پيغمبر خدا آزرم ! به خوردن مال ايتام و صغار مردم دلير شده‌اند . شما برويد من امروز باز مىروم بلكه طورى كنم كه شما خلاص شويد . » آن شخص دعا و ثنا كرد و رفت . خليل سلطان پرسيد كه : « چه خبر است و اين شخص كيست ؟ » حاجى گفت : « پارسال در اين‌جا يك همشهرى وفات كرد ، دكان بقالى داشت . گونسل اشياء دكان را فروخت . هفت‌صد و پنجاه و چند منات وصول كرد ، همه را ضبط نمود . حالا اين شخص كه - برادر اوست - آمده ، در دست خود از علماى معتبر مملكت شهادت‌نامه دارد كه وارث و برادر متوفاست . اكنون چند ماه است كه آمده در اين‌جا معطل است . گونسل زيربار اداى متروكات متوفا نمىرفت تا اين‌كه به هزار جرثقيل قطع كرديم ، بىانصاف آن را هم نمىخواهد بدهد . من پرسيدم : « گونسل را كجا تعيين مىكنند ؟ » گفت : « از جنرال گونسلگرى تفليس . » گفتم : « حالا كه چنين است به جنرال گونسل تفليس عرض و شكايت كند . » گفت : « خداى پدرت را بيامرزد ! اين سرمشق را خود از آن‌جا گرفته است . » خليل سلطان گفت : « بيچاره گونسل چه تقصير دارد ؟ به او كه مواجب نمىدهند ، چه بكند ؟ دور نيست كه مبلغى هم به نام رشوت و تعارف دستى مىگيرند . » گفتم : « سركار سلطان ! شما خواجه تاشانيد و هر دو خدمت به ديوان مىكنيد . البته مىخواهيد از گونسل حمايت نماييد . مگر به شما مواجب نمىدهند ؟ » گفت : « به خداى اگر چيزى هم دستى نگيرند من راضى هستم ، مواجب حلالشان باشد ! » گفتم : « ديگر اين چرا ؟ » گفت : « من سال‌هاست كه به نام مواجب چيزى نديده‌ام ، سهل است ، يك اسب بسيار خوبى دارم كه از دو ديدهء خود بيشتر دوست مىدارم ، سرتيپ ما اسب را ديده طمع در او بست . هرچه به ايماء و اشاره مقصود خود را رسانيد من اعتنا نكردم تا اين‌كه كار از ايماء و اشاره به كنايه و تصريح كشيد . من نيز سخت ايستادم كه نمىدهم . پس مشترى به منصب من تراشيد . مىخواست كه هفت‌صد تومان از او رشوت گرفته سلطانى فوج را به او بدهد . من نيز در ميان جمعى روىبه‌رو گفتم كه جناب سرتيپ ! اين منصب از اجداد موروث من است ، نياكان من به پادشاه خدمت‌هاى نمايان كرده‌اند .