تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
بعد از چهار ساعت انتظار ، اسب آورده پوست را بستند از آن‌جا به طرف اخسقه حركت نموديم . يك نفر ايرانى رفيق راه ما شد . پرسيدم : « كجايى هستيد ؟ » گفت : « از اهل خوى مىباشم . » گفتم : « من در اين مسافرت سياحت خوى را نيز در نظر داشتم ولى اين يوسف عمو مرا مانع شد افسوس كه آن شهر را نديدم . » پس ، از وضع آن‌جا پرسيدم كه چه‌طور شهرى است . رفيق تعريف كرد . از تجارت و زراعت پرسيدم . گفت : « همه چيز هست اما تجارت اسلامبول بالمره تمام شد . كسانى كه با اسلامبول تجارت داشتند همه خراب شده از پاى درافتادند . » من باز دريغ خوردم كه چرا در عزم خود ثبات نكرده از سياحت آن شهر صرف‌نظر نمودم . گفت : « كاش مىآمديد و مىديديد . يك روضه‌خوان تازه از شاگردان « ملا حسين جنى » به خوى آمده ، با وجود جوانى چون استاد پير خود مرثيه مىخواند . طايفهء جن از زير بغل با او سخن مىگويند و مرثيه‌هاى تازه و نو ياد مىدهند كه هيچ گوشى نشنيده است . كتاب مرثيهء او را كه اجنه نوشته‌اند غير از خود او احدى نمىتواند بخواند . در مجالسى كه او مرثيه مىخواند از ازدحام مردم جاى براى هركس پيدا نمىشود . مردم در مرثيهء او از ديده به جاى اشك خون مىبارند . رونق بازار تمامى روضه‌خوانان را شكسته كارش خيلى بالا گرفته است . » گفتم : « خواهش دارم كه شما نيز بالعكس اين صحبت را پايين بياوريد كه مرا بيش از اين طاقت شنيدن نيست . به خوى نرفته سياحتم را تمام كردم و خوب دريافتم كه اهل آن شهر به چه دردى مبتلا هستند . « آقا جان ! اين‌ها خلاف عقايد اسلاميه است كه اجنه از زير بغل يا رداى آدمى مرثيه به او ياد بدهند . » پس از آن ، بساط اين صحبت را به كلى درنورديده با خود مشغول شدم . وقتى به خود بازآمدم كه به منزل رسيده بوديم . چهار ساعت در اين‌جا به انتظار حركت ماشين راه‌آهن باطوم نشسته بعد از آن به سمت باطوم حركت نموديم - و سياحتنامهء خود را نيز تا آن‌جا نوشتم . نتيجهء سياحت من اين است كه در تمام آن مملكت‌ها كه از ايران ديدم در هيچ بلادى آثار