سرحد روس است - نقل مىدهد . ما نيز دو نفرى دو قران داده به قايق نشستيم . چون قايق كمى از ساحل دور شد ، يوسف عمو به طرف ايران نگاهى كرده و گفت : « خداوندا ! صد هزار بار شكر كه تن درست از اين مملكت ويران خلاص شديم . »
هرچند كه يوسف عمو اين شكر را محض به لحاظ سلامتى من مىنمود ، اما خيلى بىملاحظه سخن گفت ، چه مىدانست كه اين سخنان با طبيعت و خوى وطنپرستانهء من بسيار منافات دارد . از اين گفتار بىموقع و بىملاحظهء او دلم سخت آزرده گشت . چندان متأثر شدم كه به تقرير نمىآيد . گويى يك ديگ آب جوشيده و سوزنده را به سرم فروريختند . دود از نهادم برآمد .
گفتم : « اى مرد بىانصاف ! گناه اين خاك پاك چيست ؟ وطن را ترك مىكنى به جاى اينكه دعاى وداع خوانده از خداوند درخواست كنى كه وسيلهء سعادت را فراهم بياورد بالعكس اظهار شادى و تشكر مىنمايى ؟ عجب دل سختى دارى ! »
اين را گفته و تمام نكرده گريهء بىاختيارى بر من غلبه نمود و به هاىهاى بناى گريه گذاشته گفتم : « اى وطن عزيز و گرامى ! تن و جانم فداى خاك تو باد ! تو در مذهب من مباركتر از خلد برينى . خاك تو مايهء زندگانى و هوايت رشك هواى بهشت جاودانى است . آوخ كه اولاد ناخلف قدر بلند تو را پست كردند و به حفظ جلالت شأن تو نپرداختند و تو را در انظار بيگانگان خوار و بىمقدار كردند ، طرف حب تو را - كه پاك پيغمبر خدا همسنگ ايمان قرار داده بود - مهمل گذاشتند ؛ غافل از اينكه در پايان كار ، اين خوارى و مذلت عايد روزگار خود آنان و اخلاف آنان خواهد بود . اى وطن مقدس من ! فرزندان جاهل تو قدر تو را چندان مجهول گذاشتند كه امروز هر ناخلفى كه از آغوش تربيت تو بيرون مىشود به جاى اينكه از فراق تو خون بگريد و به ياد مهر و محبتهاى تو گريبان شكيبايى را چاك زند بىشرمانه به سبب دورى گرفتن از تو شكرها كرده شادمانىها مىكند اما من آنم كه در فراق تو دلم داغدار و ديدگانم اشكبار است . ترك كردن تو در مذهب من از ترك جان دشوارتر است .
مىروم ، از سر حسرت به قفا مىنگرم * خبر از پاى ندارم كه زمين مىسپرم
آرى ! من نيز هزار شكوه بر لب دارم ولى شكايت من همه از ابناى ناخلف تو است كه حق پرورش تو را ادا نكرده بر تو ستم مىكنند . باغ را گناه چيست كه باغبانش كاهل و تنآساى باشد و آن را خراب و پريشان نگاه دارد ؟
اى گرامى وطن من ! هرچند كه من از اولاد بىمهر تو - كه برادران مناند - شكايت