عقل بشنوم ، بىاختيار عنان شكيبايى از دستم مىرود . خود انصاف بفرما ! من حرف بد مىزنم ؟
گفت : « من از اول ملتفت سخنان شما بودم . همه را به قاعده و حق گفتى ، اما زمان و مكان را هم بايد ملاحظه نمايى . آرى ! در آن مملكتها كه شما ديدهايد آبلهكوبى مىكنند ، كرانتين مىگذارند ، منافع اين هر دو عمل نيز براى عالم انسانيت چون آفتاب روشن است . ولى آنقدر هست كه در آن مملكتها در ميان دولت و ملت معاملهء پدرى و فرزندى است . هرگاه يك بچهاى از ملت به قضا و بدون اجل حتمى درگذرد ، دولت چنان مىپندارد كه آن طفل از خود او فوت شده دقيقهاى از جستوجوى اسباب فوت آن طفل خوددارى نمىكند ، تا اينكه سبب فوت آن را دريافته و براى آينده ابواب آن قضا را مىبندد . من خود مدتى در اسلامبول بوده همه روزه مىديدم كه اطباى دولتى كوچه به كوچه ، محله به محله ، در به در ، خانهها را مىگردند ، اطفال را مجانا آبلهكوبى مىكنند .
اگر احيانا يكى طفل خود را آبلهكوبى نكند و به اعتقاد همين جناب حاجى آخوند باشد ، پس از آنكه معلوم شد مورد مؤاخذه مىشود . در تمامى شهرها و قصبات حتى دهات گوشه و كنار نيز همين قاعدهء مستحسنه مجراست . تولدات نيز بايد به نام و نشان ثبت دفتر نفوس بشود ، وفيات نيز به همان منوال . در هر هفته مقدار فوتشدگان را به واسطهء روزنامهها اعلام مىكنند كه در ظرف اين هفته فلان مقدار از اهالى شهر فوت شدهاند .
مرض هريك را معين مىنمايند . هرگاه از امراض ساريه و مستوليه ظهور نموده باشد ، فورا براى گرفتن جلوى آن تدابير مقتضيه به كار برده مىشود و ادارهء صحيهء كمال مواظبت و اقدامات را در رفع آن به عمل مىآورد . حالا بياييد وضع اين مملكت بدبخت ما را ببينيد كه اگر در يك شب نصف ساكنان شهرى از سوء القضا بميرند دولت را ابدا پرواى تجسس حال آنان نيست ، سهل است كه به دفن مردگان نيز اقداماتى به كار نمىبرد ، تا چه رسد به فوتشدگان از آبله و زلزله . آنچه در نظر دولت از همه چيز بىمقدارتر است ، همانا حيات تبعه و زيردستان است و بس . هرگاه اهالى يك مملكتى از قحط و غلا مشرف به موت باشند حاكم آن مملكت از شكار رفتن دقيقهاى تأخير نمىكند . در شهرهاى معتبر هر درويش بنگى و هر عطار دوافروش طبيب است و هر پيرزن دهاتى قابله . دلاكان هم كه جاى خود دارند ، دواى هر دردى در هميان ايشان است . همه روزه ، جمعى را اين بىانصافان مىكشند و احدى از اينان نمىپرسد كه فن بسيار نازك طب را كجا ياد گرفتهاى و از كدامين مدرسهء طبيه شهادتنامه داريد ؟ پدر من نيز حكيم بود ، بعد از فوت آن مرحوم اقارب و خويشان و دوست و آشنايان يكسره پيش
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٠٨