من جمع شدند كه « نبايد چراغ پدر را خاموش بگذارى ! شكر خداى را سواد داريد ، اينك كتاب طب پدر كه تمام دواها را نوشته بردار و مشغول معالجهء مردم باش كه طبابت اين مملكت مخصوص خانوادهء شماست ! » گفتم : « بابا ! من كجا طبابت كجا ؟ به رضاى خدا دست از گريبان من بكشيد و به حال خودم بگذاريد ! من از مرض و معالجهء آنچه خبر دارم ؟ مرا به شركت در خون مسلمانان اصرار نكنيد ! من وجدان و ناموس خود را هيچ وقتى بدين كار راضى نتوانم بكنم . » خلاصه ، هرچه اصرار كردند نپذيرفتم . ناچار كتاب طبى را كه از پدر به ميراث مانده بود ، به آقا صمد عطار به چهارده تومان فروخته خلاص شدم . لكن آقا صمد حالا از دولت آن كتاب آقا ميرزا عبد الصمد حكيم شده خيلى شهرت حاصل نموده فرداست كه حكيمباشى خواهد شد و از دولت لقبى نيز خواهد يافت . هرگاه در آخرت هم مثل « مرند » و ساير ممالك ايران پسر را به عوض پدر به چوب و شكنجه بگيرند آن وقت واى بر حال من ! چونكه مىدانم پدر مرحوم زياده بر دويست نفر مسلمانان اجل نرسيده را به معالجات مخالف و دواهاى مضر كشته است .
بيچاره به هر ناخوشى جوشنده [ جوشانده ] و غذاى هر مريضى را آش آلوبخارا تجويز مىنمود و به هر ناخوش فصد و حجامت امر مىفرمود . روزى پيرمردى را كه يك سال بيشتر رنجور و بسترى بود كسانش براى معالجه پيش پدر مرحوم آوردند . من نيز حاضر بودم . گفت بايد حجامت كرد . بعد از رفتن مريض گفتم : « آقا ! اگر تجويز حجامت براى اخراج خون است از رنگ و روى مرد معلوم است كه در تمامى عروقش يك مثقال خون نمانده . اگر مقصود بادكش است اين مرد خرمن حياتش را به باد داده ، خود دم واپسين اوست . » مرحوم در آن اثنا نگاه غضبآلودى به سوى من كرده پرسيد : « پس به مريض چه بايد گفت ؟ » گفتم : « چه عرض كنم ؟ » گفت : « حالا كه نمىدانى ، فضولى مكن ! »
صحبت در اينجا به ختام رسيد . واقعا من هيچ ايرانى را بدين انصاف نديده بودم .
مردى خوشخلق و بذلهگوى ظريفى بود . اطلاعات خارجه هم داشت . از مصاحبتش خيلى خوشوقت شدم . يك قوطى سيغار خوب مصر بقية السيف داشتم كه يكصد سيقار بود ، به هديه تعارفش كردم ، در نهايت صفا پذيرفت . و به همين وسيله آشنا شديم .
من كارت ويزيت داده از او نيز نام و نشانش را پرسيده در دفتر بغلى خود نوشتم . پس از چهار ساعت اقامت در چاپارخانه ، آن آشناى تازه را وداع كرديم .
بارى ، از « مرند » نيز حركت نموده فرداى آن طرف ظهرى وارد كنار « ارس » شده تا پاى از ركاب خالى كرديم ديدم يكى در برابر ايستاده در نهايت تحكم گفت : « خان شما را مىخواهد ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 209
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٠٩