گفت كه : « يك ماه است بلاى آبله از آسمان به زمين نازل گشته هيچ خانهاى نيست كه طفلى از آن بدين بلاى خداوندى فوت نشده باشد . دل هيچ والدينى را پيدا نمىتوان كرد كه به مرگ جگرگوشهء خودشان زخمدار نباشد . از آن جمله يكى هم من بدبختم كه در ظرف يك هفته به مرگ دو فرزند دلبند ، دلم داغدار است . گذشته از اندوه مرگ فرزندان ، ناله و فريادهاى شبانهروز مادرشان نيز چگرم را كباب و زندگانى را بر من حرام كرده . اين است كه مدهوشانه عزم سفر كرده سر به بيابان گذاشتهام ، نمىدانم به كجا مىروم و چه خواهم كرد .
بيچاره در اين اثنا چند بيت نوحه مناسب حال خود به آواز بلند خوانده به هاىوهاى بناى گريه گذاشت و چون چشمه اشك از چشمانش باريدن گرفت . دلم به حالش خيلى سوخت .
گفتم : « مگر « آبلهكوبى » نكرده بوديد ؟ »
گفت : « اى بابا ! چه آبلهكوبى ؟ اينها همه قول فرنگان است . مشيت الهى بدين تعلق گرفته بود . » - از امثال اين سخنان بسى برشمرد .
گفتم : « آقا اسم شريف شما چيست ؟ »
گفت : « حاجى ملا . . . روضهخوان مرندى . »
گفتم : « حاجى آخوند ! از صدمهء اين مرض چند تن طفل از اين شهر فوت شده ؟ »
گفت : « به حساب گوركنان ، تا ديروز ششصد نفر به خاك سپرده شده است . زياده بر يكصد طفل نيز كور و معيوب و عليل شدهاند . »
گفتم : « آقا جان ! و بال خون اينهمه اطفال معصوم همه به گردن شما و گردن كسانى است كه در اين اعتقاد هستند [ كه ] آبلهكوبى قول فرنگ است . اين جهالت تا به كى ؟ اينها چه حرف است ؟ بدين اعتقاد سست ، سبب فوت اينهمه اطفال معصوم شدهايد بس نيست كه مىخواهيد اين معنى را هم بىشرمانه به مشيت خداوندى اسناد بدهيد ؟ پناه مىبرم به خداى از اين اعتقادات باطلهء شما ! اينها همه نتايج مشئومهء غفلت و جهالت شما است . مشيت خداوندى بدين علاقه گرفته است كه از مشتى آب و گل ، مانند من و تو هيكلى در احسن تقويم پديد آيد ، ناطق و مميز نيك از بد باشد ، به اقتضاى هوش و خردى كه دست قدرت خداوندى در مغز و دل آدمى آفريده علم بياموزد ، خدا را به يگانگى شناسد و از روى شناسايى بندگى كند . خداى هيچ چيزى را بىاسباب خلق نفرموده هر مرضى را دوايى آفريده است . بسيارى از رويندهها و گل و گياه بيابان دواى اينجور دردهاست . پيشوايان ما چندين جا ما را تأكيد فرمودهاند كه بيمار بايد پيش
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٠٦