اولاد اين سادات هم به ارث مىرسد تا قيامت ابواب اين مذلت به روى ايشان باز است و و بال اين حال عايد روزگار كسانى است كه سبب تشويق اين جماعت شدهاند . به اعتقاد من هيچ سيد صحيح النسب بدين خوارى تن در نمىدهند ، اگرچه از گرسنگى بميرد .
والسلام !
بارى ، از مطلب باز دور افتاديم . اين صحبتها تمام نشده بود كه از دور قصبهء مرند نمايان شد . ما نيز اسبها را ركاب كشيده ، بعد از ساعتى طى مسافت ، وارد شده در چاپارخانه پياده شديم .
چاپار گفت : « از قرارى كه معلوم مىشود چند ساعتى در اينجا معطل خواهيم شد ، چونكه در اينجا تردد چاپارى بسيار است . از يك طرف به جانب ارونق و انزاب و از سوى ديگر به تبريز و به سرحد جلفا تردد مسافرين زياد است ؛ از آنرو خيلى كمتر اتفاق مىافتد كه در چاپارخانه اسب حاضر باشد . خلاصه ، چون پايين آمديم گفتم قدرى چايى حاضر كنند ، خورده از رنج راه تا يك درجه برآساييم .
ديدم سه چهار نفر ديگر مثل ما تازه وارد شده خورجين و ساير لوازم و اسباب سفرشان را به طرفى چيده نشستهاند . و يكى از آنان را ديدم كه قامت بلند و ريش سياه رنگ كرده و با دستهاى رنگين از حنا كه انگشترىهاى متعدد عقيق در انگشت و از شال ترمهء رضايى عمامه در سر و كلجهء سنجابى دربرداشت . آن مرد متشخص دستمال سياهى نيز به گردن بسته غرق درياى اندوه و كدورت نشسته بود .
بعد از خوردن دو سه فنجان چايى گفتم : « يوسف عمو ، برخيز برويم قدرى در اين قصبه گردش كنيم ! »
از آن مسافرين پرسيدم : « آقايان ! از كدامين راه به بازار اين قصبه مىتوان رفت ؟ »
همان مرد معمم و متشخص طرف جواب واقع شده گفت : « هرگاه ميوه و فلان خواهيد خريد از اين طرف برويد . »
گفتم : « چيزى نخواهم خريد ، محض تماشا مىرويم . »
گفت : « اگر مقصود تماشا است هيچ نرويد كه در تمام قصبه به جز از ديدهء گريان مردان و فرياد و نوحهء زنان چيزى نخواهيد ديد و شنيد . تمام محلات شهر ماتمزده و صاحبعزايند . »
گفتم : « مگر چه حادثهاى روى داده است كه مصيبت آن تمامى شهر را فراگرفته است ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٠٥