ديدم راست مىگويد . آخر الامر كار به همان نقطه منجر خواهد شد كه خود بيان مىكند . ناچار مانده به چاپار اشارت كردم كه پاى توسط پيش گذاشته ما را از چنگ اين اشرار رهايى دهد .
چاپار هم مرد پخته و آزمودهاى بوده است كه اشارت مرا دريافته پيش آمد و نهيبى به سيد زد كه : « آقا ، بيش از اين ما را معطل نكنيد ! ما بايد در سر ساعت معين به منزل برسيم . »
پس از اظهار اين تندى ، رئيس سادات را به نرمى به كنارى كشيده بعد از گفتوگوى زياد به نزد ما برگشته گفت : « ده تومان بدهيد ! »
بدون هيچ تأملى به يوسف عمو گفتم : « دو ليراى عثمانى بده ! »
بيچاره درآورده به سيد گفت : « بگير ! اين حساب را روز جزا در حضور جدت مفروق خواهيم كرد . »
سيد پول را گرفت و در نهايت بىاعتنايى گفت : « در آن خيال باش ! اگر مىخواهى چاپار را هم شاهد بنويس ! »
يوسف عمو سر به سوى آسمان برداشته با رقّت تمام گفت :
« وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً . »
بارى ، با نثار ده تومان از چنگ اين ناجوانمردان خلاص شديم . حالا جاى تعجب اين است كه چاپار خيلى مشعوف بود كه مفت خلاص شديم . هى به ما مىگفت كه : « شكر كنيد ، خوب گذشت ! اينان بدين آسانى از گريبان كسى دست برنمىداشتند . »
گفتم : « بابا ! چه جاى شكر است ؟ روز روشن در دم دروازهء شهر بزرگى مانند تبريز ما را گرفته لخت مىكنند باز شكر كنيم ؟ »
گفت : « ارباب ، ارباب ! باز مىگويم شكر كنيد . از تبريز هيچ زوار و مسافز از تجار و غيره از ترس اين جماعت روز روشن نمىتوانند به عزم سفر حركت كنند . بعضى در لباس دهاتيان ، برخى در قيافت شترداران و زغالفروشان و جمعى از بىراهه كه هزار خطر ديگر هست ، مسافرت مىكنند و هركس كه مثل شما به چنگشان افتاد هرچه خواستند به ضرب چماق مىگيرند . اينان هم ، نوعى از راهزناناند كه از هرگونه مؤاخذه و مسئوليت آزادند . »
گفتم : « مگر حاكم مملكت اين تفصيل را نمىداند ؟ »
گفت : « خداى پدرت را بيامرزد ! چرا نمىداند ؟ حركات اينان كارى نيست كه مخفى بماند . اما چه كند ؟ از تنبيه اينان عاجز است . هرگاه يك فراشى به سبب وقوع اين بىعدالتىها به گريبان يكى از اين سيدنماها بچسبد ، آن روز نخستين ساعت ظهور