بارى ، چاپار شاگرد اسبها را آورده بود . همان روز صاحبخانه را وداع كرده از آنجا با دلى پر از يك كوه درد و اندوه ، روى به كنار « ارس » ، حركت كرديم . چون از شهر خارج شديم ، اسبها را ركاب كشيده رانديم تا نقطهاى كه سواد شهر ديده نمىشد . در آنجا ديدم چند تن از چپ و راست راه نشسته ديده به سوى ما دوختهاند .
از چاپار شاگرد پرسيدم : « اينان چرا يمين و يسار راه را گرفته و در اين نقطهء دور از آبادى نشستهاند ؟ »
گفت : « آقا جان ! اينان گويا از سادات شهرند . در اينجا انتظار ورود شما را مىكشند . »
گفتم : « براى چه ؟ »
گفت : « سيدند ، البته چيزى از شما توقع دارند . نيازى به اينان بايد بدهى تا سلامت بگذرى . »
گفتم : « چه عيب دارد ؟ يوسف عمو ! پنج شش قران در سر دست حاضر كن كه رسيديم به ايشان بده ! »
چاپار را ديدم كه بىاختيار خنديد .
گفتم : « چرا مىخندى عزيز من ؟ »
گفت : « از پنج شش قران حاضر كردن شما فهميدم كه معامله نزديك است . »
گفتم : « مگر چند بايد داد ؟ »
جواب داد كه « حالا مىرسيم خود مىبينيد ! »
بارى ، چيزى نگذشت كه به ايشان رسيديم . ديدم ده پانزده نفر به علامت و نشان ظاهرى سيادت - كه از عمامه و شال كمر سبز و كبود عبارت است - از دو طرف راه پيش دويده جلو اسب من و يوسف عمو را گرفته سلام دادند . ما نيز جواب سلام را رد نموديم .
به اتفاق گفتند : « سلامتانهء ما را التفات فرماييد ! خداى شما را سلامت بدارد ! »
يوسف عمو پول حاضر كرده را داد و گفت : « ديگر پول خرده نداريم . هرچه هست در ميان خودتان تقسيم نماييد . »
به محض شنيدن اين سخن همگى به يكبار برآشفتند . پولها را به سر صورت يوسف عمو پرانده گفتند : « با اين مبلغ شيره خريده به سر خودتان بماليد . »
ديگرى گفت : « اگر خرجى نداريد چند قرانى هم ما بدهيم . مردكه ! هيچ شرم نداريد ! مگر به ما مفت مىدهيد ؟ »
در اين گيرودار ديدم دو نفر از ايشان از دو طرف به پاهاى يوسف عمو چسبيدهاند و مىخواهند كه پاهايش را از ركاب خالى كرده از روى اسب به زمين كشند . و از اين طرف
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٠٠