تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
در اين اثنا خبر دادند كه شام حاضر است . حالا همگى متفقا به من تعارف كردند كه « بسم الله ، بسم الله ! » من نيز خنديده خود را پس كشيدم . آمديم به سر سفره اما چه سفرهء رنگينى و چه طعام‌هاى گوناگون - گل كيفم گل . در اثناى طعام ، بعض صحبت‌هاى متفرقه شد . آن شب ما نيز بدين تفصيل گذشت . هجده روز در تبريز مانده به جز اظهار تشخص و افادهء خشك چيزى كه نافع دنيا و آخرت باشد از مردم آن‌جا نديدم ؛ اما خود شهر خالى از اهميتى نيست ، بازارهاى معتبر و كاروانسراها ، تيمچه‌هاى بسيار باشكوه دارد . افسوس كه از امتعه و محصولات داخله نشانى در آن‌ها ديده نمىشود . مگر نامى از گندم شنيده مىشود كه آن را نيز حضرات آقايان به انبارهاى تاريك ريخته به رويش هفت قفل زده كليد آن‌ها را به رودخانهء « ارس » انداخته‌اند و به فقرا مىگويند « قيمت هر يك من آن چهل مثقال خون جگر است . با پول نمىدهيم ! » فقرا هرچه داد مىزنند كه « آقايان ! خون در دل و جگر ما نمانده اين جسم كه مىبيند خالى و خشك از روح و خون است ! » به جايى نمىرسد . بارى ، در خيال حركت به سوى جولفه [ جلفا ] - كنار رود ارس - كه سرحد ايران و روس است بودم . ميزبان محترم من خيلى اصرار نمود كه چند روز ديگر بمانم ، عذر آورده نپذيرفتم . پس آدم فرستادم كه از چاپارخانه دو اسب بياورند ؛ مىخواهم چاپارى بروم كه ناملايمات كمتر ديده و زودتر به مقصد برسم .

اجمال سياحت تبريز

مردمان اين شهر غالبا خودپسند و گرفتار درد تجملات ، همه مستعد نفاق و بىخبر از منافع اتفاق ؛ هميشه فكرشان به كارشكنى يكديگر مشغول و دلشان بدان خوش است كه ميان دو تن از ايشان اختلاف حساب يا خصومتى از جهات ديگر حاصل آيد تا اين‌كه اينان نيز دو تيره شده هر فرقه به هواخواهى يكى از طرفين متخاصمين برخاسته اجلاس‌ها كنند و رشوت‌ها بدهند و بگيرند ؛ و در ميان پلوها صرف شود تا بالأخره طرفين هر دو از پاى درافتند . احدى از اينان در امثال اين موارد به عنوان مصلحى سخن نمىگويد . همه از يكديگر منتظر انتقام هستند كه به محض لغزيدن قدم يكى ، آن ديگران پايمالش كنند ! اين است شغلشان ! بىخبر از اوضاع زمان ، نه دنيا دارند نه آخرت . منتهاى آرزويشان اين است كه از سقف هر اتاقى چلچراغ شاه‌نشان چندين شاخه آويخته آن را سرمايهء افتخار و مباهات خود شمارند . « زنده‌اند ولى مرده ، مرده‌اند ولى زنده ! »