نيز دو سه نفر ديگر عباهاى خودشان را به بازوان چپ پيچيده ، دست به چماق ، در صدد حمله و هجوماند . ديدم عجب هنگامهاى است .
گفتم : « آقا جان ! با اين پيرمرد كار نداشته باشيد . پيشتر بياييد تا ببينم از ما چه مىخواهيد . »
يكى گفت : « مال جد خودمان را مىخواهيم . ديگر هيچ ! »
گفتم : « آقا جان ! قربان جد شما بروم ! چه قرضى به شما داريم ؟ در نزد ما چه حق و طلب از شماست ؟ »
گفت : « كدامين حق بالاى اين تواند شد كه هرچه داريد خمس آن حق ماست ؟ حتى از پنج انگشت دست شما يكى حق سادات است . »
گفتم : « آقا جان ! اول شما از كجا مىدانيد كه ما مردمان متمول و صاحب چيزيم ؟ ثانيا چگونه بر شما معلوم شده كه در نزد ما از خمس و حق سادات چيزى هست ؟ ثالثا ما را از كجا مىشناسيد ؟ از مذهب و آيين ما چه اطلاع داريد ؟ رابعا ما از كجا بشناسيم كه شما سيد و اولاد پيغمبريد ؟ خامسا پيغمبر خدا - صلواة الله عليه و آله - كجا امر فرموده است كه شما در بيابان جلو مسافرين ناشناسا را گرفته به ضرب چماق پول بخواهيد و لخت كنيد ؟ »
يكى از آن ميان گفت كه : « فضولى موقوف ! عقلت را به سرت جمع كن ، بينديش و آنگاه سخن بگو ! اول شما را اين جسارت از كجا حاصل شده كه از سيادت ما بپرسى و از ما بيّنه خواهى ؟ دوم اينكه ما شما را خوب مىشناسيم . اسم شما ابراهيم بيگ است و در مصر اقامت داريد . پدرت دويست هزار تومان ميراث نقدى به تو گذاشته . يك خواهرت نيز هست . و در اين سفر از زيارت جدم امام رضا - عليه السلام - به طهران و از آنجا به تبريز آمده و حالا درصدد مراجعت به مصر هستى . خداى پدر تو را بيامرزاد ! به سادات خيلى پول مىداد ، صاحب خيرات و حسنات بود ، مثل شما . اكنون فهميدى كه ما تو را خوب شناخته و بدون شناسايى جلو تو را نگرفتهايم ؟ ديگر ما را بيش از اين معطل مكن كه خودت متضرر خواهى شد . وقت است كه ده دوازده سيد ديگر بدينجا برسند ، آن زمان تكليف تو سنگين مىشود . خود مىدانى ! ما چهارده تن اولاد رسول سه ساعت مىشود كه در اين نقطهء دور از آبادى ، در زير آفتاب ، به انتظار ورود شما نشستهايم . به هر يك از ما پنج تومان زودتر داده به سلامت درگذريد . اينقدر بدانيد كه هرچه ايستادگى در اداى اين وجه كنى بر خود ستم كردهاى . چه آخر الامر هم پياز را مىخورى و هم كوتك را ، پول را نيز از تو مىگيرند . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٢٠١