امر و نهىاش بر ما واجب است . گذشته از اينها ، فرنگيان زيرك به سبب همين صورت نيز مبلغى بر قيمت آن امتعه مىافزايند . سرمايهء آنان در اين كار ، هوا و عبارت از تحريك سرانگشتى است ؛ اما از مملكت ما دامن دامن پول - كه روح مملكت است - به معدهء مملكت آنان وارد مىشود . ديگر از استهزا و تمسخر آنان كه هنگام ساختن و پرداختن اين امتعه بر عقل و شعور ما مىخندند . چيزى نمىگويم . صورت پادشاه را در عدليه ، مجلس شورا و مجالس محاكمات بايد به مقام توقير و احترام گذاشت . احترام آن نشان شير و خورشيد را هم - كه علامت دولتى ماست - بايد به درجهء تالى تمثال همايون گرفت و آن را چندان معزز كرد كه بزرگان هر مملكت براى تحصيل آن جانفشانىها كنند ؛ چنانكه سايرين كردهاند . اين علامت مقدس را در روى چيزهاى بىمعنى نقش كردن منافى انصاف و شيوهء دولتپرستى است . عيب نيست كه هر بزاز و بقالى اين علامت مقدس را ، بدون استحصال اذن و اجازهء دولت ، در كارهاى شخصى خود استعمال كند و به روى كاغذهاى تجارتى و پاكتهاى خود نقش نمايد ؟ »
من سرگرم ذكر اين ناملايمات شده ديگر نمىدانم چهها گفتهام . آنگاه آثار خستگى در خود مشاهده كرده لب به ناچار از سخن فروبستم .
صاحبخانه گفت : « ما شاء الله ! آنچه داداش از مصر دربارهء تعصب ملى شما نوشته اندكى از بسيار آن بوده است . برادر عزيز من ! در حالى كه خود سراى سلطنت و خانههاى ورزاى مملكت ، شاهزادگان و ساير منتسبان بارگاه دولت از ظروف و اين اشياء صورتدار پر است و احدى اين معنى را نكوهش نمىكند ، به من و شما چه رسيده است و اهل تبريز در اين باب چه گناه و تقصير دارند ؟ اما در اينكه اسراف مىكنند و براى همين صورتها بايد مبلغى از قيمت اصلى آن زياده پول بدهند ، من نيز با شما شريكم و حق به جانب شماست . چه ، ساليانه مبلغ گزافى تفاوت اين معاملهء اسراف است . »
امشب را نيز ميزبان محترم ، خود به نام بنده مجلس مهمانى خيلى باشكوه ترتيب داده بود . عصرى زود دكان را بسته به خانه رفتيم . پس از اداى نماز و خوردن چاى ، به روشن كردن چراغهاى مجلس شروع شد . هى لاله ، مردنگى ، لامپ بود كه روشن مىكردند . از هر طرف آويزهاى رنگارنگ بود كه چون برق مىدرخشيد . اتاقهاى خانه مانند روز روشن گرديد . نيم ساعت از غروب گذشته بود كه مهمانان محترم ، يواش يواش ، بناى ورود گذاشتند . بعضى يك ساعت از شب رفته تشريف آوردند . گويا دير آمدن به اينگونه مجلسهاى مهمانى هم علامت نوعى از جلالت شأن بوده است . اما بنده بدين نكته ملتفت نبوده از دير آمدن بعضى مدعوين تعجب مىنمودم . پس از آنكه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 195
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٩٥