تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
از اين مردمان برنمىآيد سهل است ، كه همه روزه مشغول دام نهادن به راه يكديگر و چاه كندن براى هم‌اند . در كارشكنى و خراب كردن خانهء همديگر مهارت دارند . پيوسته شغلشان منحصر به عيب‌جويى و تجسس معاملات اين و آن است . اگر به يكى از جايى ده تومان ضرر و زيان رسيد ، تدبيرها به كار مىبرند كه آن ده تومان ضرر را در انظار دو هزار تومان جلوه بدهند . هرگاه ديگرى پس از هزار گونه زحمت و جانفشانى رشتهء تجارتى در خارج از دايرهء تجارت معموله و متداول اين بلد به دست آورد ، به يك‌بار همگى به روى همان رشته هجوم كرده به مقراض حسادت ريشهء منفعت آن را از بن مىبرند . هم خودشان و هم جويندهء آن رشته را متضرر مىكنند . خلاصه ، خبر نداريد كه چه معركه‌اى است . هرچه در اين باب گفته شود به جايى نخواهد رسيد . اينان كه گفته شد مختصر نمونه‌اى از كار و كردار طبقهء تجار اين شهر است . اخلاق اينان چندان فاسد گشته كه اميدى بر اصلاح آن نيست ، مگر اين‌كه خداوند عالميان به لطف عميم خود اينان را به جادهء صلاح و استقامت برگرداند تا شيوهء پسنديدهء نياكان خودشان را پيش گرفته با همديگر مهربان شوند و منفعت خودشان را در اضرار همديگر نجويند . » گفتم : « از اين حديث گذشتيم . رفتار حاكم مملكت با قاطبهء رعيت چه‌طور است ؟ » گفت : « از آن معنى هيچ نپرسيد ! حاكم ، اگر خوب و گر بد ، دوام و بقايى ندارد . تا حكام را از مركز دستور العمل و قانونى در دست نباشد و خود را تابع احكام آن و مكلف به تمامى اجراى آن نداند و از كردار نيك خود اميد پاداش و از سوء رفتار خود بيم كيفر و مجازات نداشته باشد ، از او چه‌سان توقع نيكى توان داشت ؟ گيرم كه حاكم خوب است دو روز ديگر مىرود و نيكى خود را نيز همراه مىبرد . و فرداى آن يكى ديگر به جاى او مىرسد كه پناه بر خدا ! بايد در دست حكام نو ، خواه قانون ، خواه كتابچه ، خواه دستور العمل ، خواه تعليمات ، بگو چيزى مرتب و لا يتغير در روى كاغذ باشد كه با مردم از روى مواد مندرجهء آن در كارهاى متعلق به جنحه و جنايت و حقوق رفتار نمايد تا كارها به تدريج اصلاح شود و ناملايمات از ميان برخيزد ، كجىها و ناراستىها به مرور زمان استقامت گيرد . و به جاى اين‌كه بگويند مجرم را پادشاه كشت يا حاكم حبس نمود ، بگويند قانون حبسش كرد و قانون حكم به قتلش داد ؛ ديگر نام بلند پادشاه به مردم‌كشى مسمر نشود ، و حكام نيز به خود مشتبه نشده خودشان را در حق رعيت فعال مايريد ندانند . آن وقت احدى را به حكم قانون اعتراضى باقى نمىماند مگر در داخل دايرهء قانون حرفى حسابى داشته باشد ، كه آن را نيز قانون خود معين مىكند . در آن صورت ، نام ظلم از ميان برمىخيزد و در ميان رعيت و شخص سلطان محبت و اتحادى حاصل