تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
گفتم : « چه بايد كرد ؟ وطن ماست ، بايستى ببينيم . خيال داشتم هرگاه جايى را از مشهد ، طهران ، براى اقامت مناسب يافتم خانه‌اى خريده به وطن اصلى خود برگردم . » گفت : « چه‌طور شد ؟ جايى را پسند كردى ؟ » بىاختيار آهى كشيده گفتم : « نه ! » گفت : « آه چرا مىكشى ؟ » گفتم : « بىاختيار از دلم آه برخاست و گرنه موجب آه چيزى نيست . » گفت : « چه ديدى ؟ » گفتم : « هرچه ديدنى و نديدنى بود ديدم . تنها يك چيز نديدم كه منتهاى مقصود من آن بود . » گفت : « مقصود شما چه بود ؟ » گفتم : « ديدن مكتب كه مايه تمامى سعادت و نيكبختىهاست . امروزه قوت دولت ، عزت ملت و آبادى مملكت همه منوط به بودن مكتب است و بس ! » در اين صحبت بوديم كه به شام خبر كردند . رفتيم سر سفره ، شام صرف شد . پس از شام باز چايى آوردند يك پياله خورديم . پس از اندكى صحبت صاحب‌خانه گفت : « شما هنوز از رنج راه نياسوده‌ايد قدرى زودتر بخوابيد تا راحت شويد . » خوب هم دريافته بود . رختخواب انداختند خوابيديم . صبح برخاسته پس از خوردن چايى به همراهى آن دوست محترم به بازار رفتيم . قدرى در دكان نشسته صحبت كرديم . گفت : « ميل داريد برويم قدرى بگرديم ؟ » گفتم : « چه عيب دارد ! » رفتيم به كاروانسراهاى تجارنشين ، خيلى جاهاى معتبر و باشكوه بودند . به اندكى ملاحظه معلوم شد كه در اين شهر تجارت عمده هست و مردم هم به تجارت مايل‌اند . ولى چه سود كه همه امتعهء خارجى است . از امتعهء داخليه نشانى ديده نمىشد مگر در بعض جاهاى گوشه و كنار ، كه آن‌هم عبارت از تنباكو و حنا و چيت همدان و چادرشب يزد و كرباس نايين بود . آن وقت فكر كردم كه شياطين فرنگستان به قوت علم و صنعت همه‌ساله چه‌قدر پول از اين مملكت بيرون مىكشند . پرسيدم : « برادر ، اگرچه مملكت شما را - چنان‌چه شايد و بايد - هنوز نديده‌ام اما از ازدحام بازار و جمعيت مترددين معلوم مىشود كه شهر بزرگى است . حال بگوييد ببينم