گفتم : « چه بايد كرد ؟ وطن ماست ، بايستى ببينيم . خيال داشتم هرگاه جايى را از مشهد ، طهران ، براى اقامت مناسب يافتم خانهاى خريده به وطن اصلى خود برگردم . »
گفت : « چهطور شد ؟ جايى را پسند كردى ؟ »
بىاختيار آهى كشيده گفتم : « نه ! »
گفت : « آه چرا مىكشى ؟ »
گفتم : « بىاختيار از دلم آه برخاست و گرنه موجب آه چيزى نيست . »
گفت : « چه ديدى ؟ »
گفتم : « هرچه ديدنى و نديدنى بود ديدم . تنها يك چيز نديدم كه منتهاى مقصود من آن بود . »
گفت : « مقصود شما چه بود ؟ »
گفتم : « ديدن مكتب كه مايه تمامى سعادت و نيكبختىهاست . امروزه قوت دولت ، عزت ملت و آبادى مملكت همه منوط به بودن مكتب است و بس ! »
در اين صحبت بوديم كه به شام خبر كردند . رفتيم سر سفره ، شام صرف شد . پس از شام باز چايى آوردند يك پياله خورديم .
پس از اندكى صحبت صاحبخانه گفت : « شما هنوز از رنج راه نياسودهايد قدرى زودتر بخوابيد تا راحت شويد . »
خوب هم دريافته بود . رختخواب انداختند خوابيديم .
صبح برخاسته پس از خوردن چايى به همراهى آن دوست محترم به بازار رفتيم .
قدرى در دكان نشسته صحبت كرديم .
گفت : « ميل داريد برويم قدرى بگرديم ؟ »
گفتم : « چه عيب دارد ! »
رفتيم به كاروانسراهاى تجارنشين ، خيلى جاهاى معتبر و باشكوه بودند . به اندكى ملاحظه معلوم شد كه در اين شهر تجارت عمده هست و مردم هم به تجارت مايلاند .
ولى چه سود كه همه امتعهء خارجى است . از امتعهء داخليه نشانى ديده نمىشد مگر در بعض جاهاى گوشه و كنار ، كه آنهم عبارت از تنباكو و حنا و چيت همدان و چادرشب يزد و كرباس نايين بود . آن وقت فكر كردم كه شياطين فرنگستان به قوت علم و صنعت همهساله چهقدر پول از اين مملكت بيرون مىكشند .
پرسيدم : « برادر ، اگرچه مملكت شما را - چنانچه شايد و بايد - هنوز نديدهام اما از ازدحام بازار و جمعيت مترددين معلوم مىشود كه شهر بزرگى است . حال بگوييد ببينم
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٩٠