شويم و بعد از آن اختيار سياحت من با شما باشد ، به هر طرف كه عنان كشيدى برويم . »
آن شب را به هزار واهمه به سر برده سحرگاهان ديدم كه خبرى نيست . بازار و دكاكين شهر همه باز است و مملكت ساكت . ما نيز از آن بيغوله فراز آمده راه بازار و دكان رفيقى را كه داشتم پيش گرفته ، پس از پرسيدن در يكى دو نقطه ، به دكان او رسيده سلام دادم .
بعد از معرفى خود ، آن دوست عزيز برخاسته از سر و صورت من بوسيده و به كمال مهربانى احوالپرسى كرده گفت : « از مصر داداش هر هفته در مكتوب خودشان احوال سلامتى و ورود شما را از من مىپرسد . گويا والدهء شما خيلى نگران بوده است . در آخرين كاغذ به تأكيد تمام نوشته است كه ورود شما را به واسطهء تلگراف خبر بدهم . »
پس آدم خود را خواسته بدين مضمون تلگرافى نوشت كه « ابراهيم وارد شد . » به آدمش سپرد كه اين را برده در فلانجا به فلان شخص بده و از من سلام برسان كه اين را به فرانسوى بنويسد ، پس از آن به تلگرافخانه داده زود برگرديد . بعد از اين سپارشات از من پرسيد : « پس اشياء و اسباب شما كجاست ؟ »
گفتم : « ما ديروز رسيديم . شهر پرآشوب و دكانها همه بسته بود . ناچار در « هفت كچل » به كاروانسراى فرود آمديم . راستى ، برادر ! ديروز آنچه هنگامه بود كه مردم اين شهر برپا كردند ؟ »
گفت : « آقا جان ! اينجا تبريز است ، هرچه مىخواهند مىكنند . بعد تفصيلش را به شما نقل مىنمايم . »
گفتم : « من در هيچجا نشنيدم كه رعيت خانهء حاكم را غارت كنند . »
گفت : « در تبريز آنچه به خيال كسى نمىآيد مىكنند . »
در اين اثنا ، آدمش از تلگرافخانه برگشته بود . او را با يوسف عمو فرستاد كه اسباب خردهريز ما را از كاروانسروا به خانهاش نقل دهند . طرف عصرى نيز دكان را بسته رفتيم به خانه .
در اثناى راه گذار ما به كوچهاى افتاد . ديدم در دم در عمارتى ، چند تن سرباز « چاتمه » زده به قراولى ايستادهاند .
پرسيدم : « اينجا خانهء كيست ؟ »
گفت : « خانهء يك نفر تاجر است ، تازه از سفر آمده . حكومت احتراما سرباز فرستاده است چاتمه زدهاند . »
گفتم : « درست نفهميدم . »
مكرر گفت .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٨٨