يكى از آن ميان پرسيد كه « برادر ! در اين شهر چه حادثهاى اتفاق افتاده كه دكانها بسته و از هر سو آثار پريشانى نمايان است ؟ »
گفت : « معلوم است كه خبر نداريد . خانهء پيشكار مملكت را اهالى غارت كردند ، اما خودش گريخت . »
گفتم : « پيشكار كيست ؟ »
گفت : « حاكم . »
گفتم : « چهطور ؟ خانهء حاكم را ؟ »
مرد كه تندى كرده گفت : « من اولوم قميش قويما . »
من تا حال اين لفظ را نشنيده بودم ، ملتفت قبح آن نشده ، گفتم : « برادر تو را به خدا قسم مىدهم درست جواب بده ! چه شده ؟ »
گفت : « باب خانهء پيشكار يعنى حاكم مملكت را اهالى شهر چاپيدند . »
گفتم : « تاكنون در هر مملكت ايران كه ديده يا شنيديم ، پيشكار و حاكم شهر خانهء اهالى را مىچاپيدند ؛ حالا چهطور شده است كه اهالى خانهء آنان را مىچاپند ؟ »
گفت :
« چنين است آيين چرخ درشت * گهى پشت زين و گهى زين به پشت
زمان هر روز طور ديگر اقتضا مىكند . هرچيز در وقت خودش خوش است . » - اين را گفته و گذشتند .
حال جلودار و مسافرين را واهمه گرفت . من نيز در انديشهء آنام كه چه كنم . رفيق و شناسايى كه در اين شهر دارم البته در اين هنگامه دكان او نيز بسته است . كجا بروم ؟
خلاصه ، همه ترسان و لرزان در همانجا - كه محلهء « هفت كچل » مىگويند - جلودار در دم كاروانسرايى ما را فرود آورد . خود از دريچه داخل كاروانسرا گشته بعد دالاندار را صدا كرد . آمده در را گشودند ، ما هم داخل شديم . باز فورا در را بست . حجرهاى براى اقامت نشان دادند ، رخت در آنجا فروهشته اقامت گزيديم . ولى يوسف عموى بيچاره از بيم جان خود ، چون بيد مىلرزيد و گريهكنان مىگفت كه : « بيگ ! از اينجا راست به مصر برگرديم . من ديگر تاب مصائب اين سفر و سياحت را ندارم . مىترسم عاقبت سر در سر اين سودا ببازيم . از آغاز اين سياحت ، يعنى از ورود بدين خاك ، روزى بر ما بىخطر نگذشته است . نمىدانم ديگر در اينجا به سر ما چه خواهد گذشت ؟ »
گفتم : « من خيال سياحت شهر خوى را نيز در نظر داشتم . حالا به شما قول مىدهم كه اگر از اين به سلامت خلاص شديم ، ديگر صرفنظر كرده يكسر به سوى مصر رهسپار