جوان را نقل مجلس مىكنند . حال آنكه او را ابدا پرواى اينان نيست ، در خانهء خود آسوده نشسته است . »
گفتم : « عمو جان ما غريبيم ، تازه بدين شهر وارد شدهايم . كجاى اين شهر ديدنى و درخور سياحت و تماشاست ؟ »
گفت : « فرزند ! داخل شهر اين است كه مىبينى . تفرجگاه اين شهر بيرون دروازه است كه همهء باغات باصفا و سبز و خرم است ؛ به ويژه هنگام بهار كه گل سرخ بشكفد اطراف شهر رشك باغ ارم و نمونه [ اى ] از بهشت آدم است ، ولى اكنون چيزى در بساط نيست .
از هجوم لشكر بهمن و دى ، باغ و بوستان سهل است كه تا مغز استخوان ما نيز افسرده است . باز در كوچهها و « بازار چاى » عمارتهاى خوب و ديدنى هست . »
گفتم : « بازار چاى كدام طرف است ؟ »
گفت : « از اين بازار راست برويد تا بيرون شويد . جويبارى خواهيد ديد كه روان است .
روى به بالاى آن برويد ، آخرش به محلهء ارامنه منتهى است . آنجاها خالى از شكوه نيست . »
چون رشتهء صحبت ما با پيرمرد جورابفروش بريده شد ، يوسف عمو نيز پول جورابها را داده سياحتكنان روى بدان سمت روانه شديم . خيابان بزرگى در پيش بود تا آخر آن رفتيم . قبرستانى ديده شد ، فاتحهاى خوانده گذشتيم . كوچهء ديگرى پيش آمد ، داخل شديم ديديم ترددكنندگان غالبا ارمنى هستند . معلوم شد كه محلهء ارامنه است .
قدرى پيشتر رفتيم . ديدم از بالاى طاق مختصر عمارتى لوحهء كوچكى به لغت انگليسى
Printing
آويختهاند كه اينجا مطبعه است . من از ديدن اين لوحه به زبان انگليسى و از خواندن نام مطبعه غرق درياى حيرت شدم . با خود گفتم « هو ، مطبعه ! اين نقل كجاست ؟ » باور نمىكردم . ديدگان برهم نهاده قدرى به سر انگشت ماليده ، دوباره باز كرده ديدم خير مطبعه است و السلام .
پيش آمده از يك نفر ارمنى كه در آنجا بود پرسيدم : « اينجا چهكار مىكنند ؟ »
در جواب من گفت : « كاغذ آوردهاى ؟ »
ديدم اين شخص مرا به ديگرى تشبيه كرده است . گفتم : « آرى ! آوردهام . »
گفت : « خودش بيرون رفت حالا مىآيد ، اما آدمش اينجاست . صدا كنم كليد را بياورد . »
رفت با يك نفر ارمنى ديگر آمد . آن هم گفت كه : « كاغذ آوردهاى ؟ »
گفتم : « بلى ! »