تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
جوان را نقل مجلس مىكنند . حال آن‌كه او را ابدا پرواى اينان نيست ، در خانهء خود آسوده نشسته است . » گفتم : « عمو جان ما غريبيم ، تازه بدين شهر وارد شده‌ايم . كجاى اين شهر ديدنى و درخور سياحت و تماشاست ؟ » گفت : « فرزند ! داخل شهر اين است كه مىبينى . تفرجگاه اين شهر بيرون دروازه است كه همهء باغات باصفا و سبز و خرم است ؛ به ويژه هنگام بهار كه گل سرخ بشكفد اطراف شهر رشك باغ ارم و نمونه [ اى ] از بهشت آدم است ، ولى اكنون چيزى در بساط نيست . از هجوم لشكر بهمن و دى ، باغ و بوستان سهل است كه تا مغز استخوان ما نيز افسرده است . باز در كوچه‌ها و « بازار چاى » عمارت‌هاى خوب و ديدنى هست . » گفتم : « بازار چاى كدام طرف است ؟ » گفت : « از اين بازار راست برويد تا بيرون شويد . جويبارى خواهيد ديد كه روان است . روى به بالاى آن برويد ، آخرش به محلهء ارامنه منتهى است . آن‌جاها خالى از شكوه نيست . » چون رشتهء صحبت ما با پيرمرد جوراب‌فروش بريده شد ، يوسف عمو نيز پول جوراب‌ها را داده سياحت‌كنان روى بدان سمت روانه شديم . خيابان بزرگى در پيش بود تا آخر آن رفتيم . قبرستانى ديده شد ، فاتحه‌اى خوانده گذشتيم . كوچهء ديگرى پيش آمد ، داخل شديم ديديم ترددكنندگان غالبا ارمنى هستند . معلوم شد كه محلهء ارامنه است . قدرى پيشتر رفتيم . ديدم از بالاى طاق مختصر عمارتى لوحهء كوچكى به لغت انگليسى
Printing
آويخته‌اند كه اين‌جا مطبعه است . من از ديدن اين لوحه به زبان انگليسى و از خواندن نام مطبعه غرق درياى حيرت شدم . با خود گفتم « هو ، مطبعه ! اين نقل كجاست ؟ » باور نمىكردم . ديدگان برهم نهاده قدرى به سر انگشت ماليده ، دوباره باز كرده ديدم خير مطبعه است و السلام . پيش آمده از يك نفر ارمنى كه در آن‌جا بود پرسيدم : « اين‌جا چه‌كار مىكنند ؟ » در جواب من گفت : « كاغذ آورده‌اى ؟ » ديدم اين شخص مرا به ديگرى تشبيه كرده است . گفتم : « آرى ! آورده‌ام . » گفت : « خودش بيرون رفت حالا مىآيد ، اما آدمش اين‌جاست . صدا كنم كليد را بياورد . » رفت با يك نفر ارمنى ديگر آمد . آن هم گفت كه : « كاغذ آورده‌اى ؟ » گفتم : « بلى ! »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 184 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو