هيچ وجهى نمىتواند شما را متنبه كند . ديروز بود كه شرارهء بيداد شيخ عبيد الله خشك و تر اطراف و حوالى اين شهر را سوزانده تودهء خاكستر نمود ؛ امروز شما در پى نرم كردن دست و پاى نگارين خود هستيد و نصف روزى را در حمام به كارى كه - زنان را درخور است - به سر مىبريد ؟ »
آن مرد در جواب گفت كه : « معلوم شد تو عرب هستى . عجب جايى براى خودنمايى پيدا كردهاى ، كه گفتهاند « در غربت بلندپروازى ، در حمام تكبر و خودنمايى » ؛ مردكه ! تو خود به كدام ملت مىمانى ؟ اگر در جاى مخفى يا در صحرايى به سر تو قضايى وارد بيايد ، از نعش تو كيست كه دريابد تو به كدامين مذهب و ملت منسوب هستى ، تو را به آيين كدامين مذهب دفن و كفن نمايند ؟ در تمامى اعضاى تو نشانهاى از مسلمانى نيست .
من اگر به جاى حمامى بوديم تو را به حمام راه نمىدادم . »
ديدم كار به نقطهء ديگر منتهى شد ، گفتم : « نشانهء مسلمانى را دارم . »
گفت : « از آن نشانه يهودان هم دارند . »
در اينجا ، رشتهء صحبت را پيچيده به خود پرداختم . دلم تنگى گرفت . دلاك را صدا كردم ، در جواب لبيكى شنيدم . پس از اندكى ديدم غولى در برم ايستاده ، در ورود حمام از شدت بخار درست نديده بودم .
گفتم : « استاد ! شما قدرى صابون به من بدهيد من خود را شستوشو مىكنم ، ولى حق تو را هم تمام مىدهم . ديگر كيسه و صابون نمىكشم . »
رفت و قدرى صابون آورد . با همان آب سرد حوض بدن خود را دو سه بار صابون زده و شستم . غليان هم آوردند نكشيدم . يوسف عمو به خزانه رفته پس از شستوشو برگشت . هر دو بيرون شديم . تمامى اوقات امروزى ما صرف حمام شد .
فرداى آن را به عزم بازار شهر بيرون شديم . يوسف عمو در دم كاروانسرا دكان جورابفروشى ديد .
گفت : « من جوراب ندارم ، يكى دو جفت براى خود بخرم . »
گفتم : « خود مىدانى ! »
يوسف عمو مشغول خريدن جوراب شد . من در سكوى دكان نشستم . در روبروى من دكان عطارى بود . جوان بسيار خوشگلى تقريبا در هفده و هجده سالگى در دكان نشسته مشترى مانند مگس به دور او جمع بودند . يكى نرفته دو نفر به جايش مىرسيد ، اما چيز معتنابهى نمىگرفتند . منتهاى خريدشان يك عباسى ، دو شاهى ، يك شاهى بود .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٨٢