تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
معلوم شد كه اينان دردمندان‌اند . جوان نيز به شيوهء مخصوصى با هر يك از ايشان ملاطفتى مىكرد و معاملاتش به گشاده‌رويى بود . خلاصه از مشتريان ازدحامى در دكانش بود . با خود گفتم واضح است : « هركه شيرينى فروشد ، مشترى بر وى بجوشد . » شخصى را هم ديدم كه در حوالى دكان جوراب‌فروشى نشسته قلم و كاغذى در دست دارد ، هى به روى پسر نگاه كرده چيزى مىنويسد . من خيال كردم كه اين مرد نقاش است صورت جوان را نقش مىكند . چون در فرنگستان صورت دختران خوشگل را نقاشان به نام مىكشند و به اعتبار قدرت كلكشان به مبالغ گزاف مىفروشند . با خود خيال كردم كه خوب است همچنان صورت‌نگارى در اين‌جا نيز هست ، كه تا يك درجه مشعوف شدم . از جوراب‌فروش كه پيرمردى بود پرسيدم : « عمو نام اين نقاش چيست ؟ » - مردكه را با انگشت نشان دادم . گفت : « فرزند ، نقاش كجاست ؟ » گفتم : « اين مرد كه صورت اين جوان عطار را مىكشد ! » خنديد و گفت : « فرزند عزيز من ! مردى را كه ديده و نقاش تصور كردى صورت‌نگار نيست ، بلكه شاعر است . بدين پسره شعر مىبندد . اين شاعران بيعار مرا از كسب و كار بازگذاشته به ستوه آورده‌اند . هر ساعتى يكى مىرود ديگرى مىآيد ، بهانهء نظربازى به اين جوان ؛ سكوى دكان من از اين مشتريان بىمنفعت و بداخلاق دقيقه‌اى خالى نيست . چندانم زحمت مىدهند كه حوصله‌ام تنگ مىشود . در كار خود متحير مانده‌ام . ابدا در روى اين مردمان شرم نيست . » گفتم : « اين جوان كيست ؟ » گفت : « اين پسر نامش غلامعلى بيگ است . به سبب اندك حسنى كه دارد انگشت‌نماى خاص و عام مردم اين شهر گشته نامش در تمامى شهر مشهور است . گويا همهء مردمان اين شهر فريفتهء حسن و عاشق بىقرار اين پسرند . » خيلى تعجب كرده گفتم : « جوان چه‌طور ؟ عجبا خود هم بداخلاق نباشد ؟ » گفت : « حاشا ! جوانى باغيرت و مشغول به كار خود است . ثروتى خوب هم دارند ، به چيزى محتاج نيست . » گفتم : « پس اين هنگامه براى چيست ؟ » گفت : « محض بيعارى و بيكارى . صبح تا شام در اين شهر هرجا مىروى صحبت اين جوان است . شب همه‌جا چند نفرى گرد آمده شمع خودشان را سوزانده صحبت اين
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 183 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو