بگوييم كه سبب رفع دلتنگى شود ، بدبختانه مىبينم كه موجب تزييد كدورت و اندوه مىشود . »
پس از وداع آن جوانمرد به منزل برگشتم . مردمان اين شهر گشادهروى و خوشسيما و خوشلباساند . به خلاف مردم ساير شهرهاى ايران ، همه زلف دارند . چون اين وضع عادت و عمومى است از آن رو در انظار عيب شمرده نمىشود .
از حمام رفتن يوسف عمو چهار ساعت گذشته بود . نيامد ، نگران شدم . رفتم به حوالى كاروانسرا دكانها را تماشا نمودم . نزديك به غروب بود ، يوسف عمو آمد .
پرسيدم : « چرا اين قدر دير ماندى ؟ »
گفت : « شما عهد كردهايد كه در ايران به حمام نرويد . مقصود شما اين است كه به خزانهء حمام - كه آبش متعفن و همه كسى داخل مىشود - نرويد ، نه اينكه به توى حمام داخل نشويد . تماشاى غريبى در حمامهاى اينجا هست . بايد فردا به خاطر من به حمام برويم . شما داخل خزانه نشويد ! در خارج شستوشو با آب سرد و تميز هم ممكن است . »
گفتم : « مقصودت از اينهمه اصرار چيست ؟ »
گفت : « شما به سياحت آمدهايد و هرچه مىبينيد مىنويسيد . در حمام اينجا هم خيلى چيزهاى ديدنى و نوشتنى هست . »
گفتم : « حالا كه شما مصلحت مىدانيد ، چه عيب دارد ؟ فردا به حمام مىرويم . »
از قضا ، فرداى آن روز جمعه بود . به اتفاق يوسف عمو رفتم به حمام . جامه را - چنانچه عادت است - كنده رفتيم اندرون . چند قدمى برنداشته بودم كه ناگاه مردى يك طاس آب به پاى من پاشيد ، يكى ديگر نيز به پاى يوسف عمو . من تعجبكنان به روى يوسف عمو نگه كرده معنى آبپاشى را به ايما از او پرسيدم .
گفت : « بياييد در كنار حوض آب سرد بنشينيم ، معنى آن را به شما مىگويم . »
بدانجا رسيده نشستيم . ديدم دور تا دور حمام ، سى چهل جا لنگ انداخته مردم در روى آنها دراز كشيده به دست و پاى و به ريش و سبيل و به زلف خودشان حنا بستهاند .
يكى را چپوق و ديگرى را غليان مىآورند و يكى را چايى مىدهند .
يوسف عمو گفت : « آنان كه به پاهاى ما آب پاشيدند دلاك هستند . خدمت شستوشوى مشتريان با ايشان است . در توى حمام چند تن دلاك ديگر نيز هست . اينان كه يك طاس آب به پاى ما پاشيدند مال آنان شديم ، ديگرى حق خدمت ما را ندارد . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٨٠