طاقتفرسا را - كه كوههاى عظيم حمل آنها را نمىتوانستند - بر خود و ذريات طاهره ، از صغير و كبير ، حمل فرموديد . حالا ديدهء حقبين را به سوى ما بازكنيد و ببينيد كه اكنون بدعت را عبادت نام نهاده براى اجراى آن نيز رؤساى قوم چه حيلهها به كار مىبرند ! هدم بنيان شريعت را اسباب استحكام رياست خودشان قرار دادهاند . به جاى اينكه عوام امت را به فرمودهء جد بزرگوارت به تحصيل علم و معرفت و اتحاد و اتفاق نصيحت كنند ، به جهالت و نفاق تشويق مىنمايند و به فلاخن ستمكارى به ميان آنان سنگهاى تفرقه مىاندازند . جمعى را به عنوان حيدرى - نعمتى و برخى را به نامهاى متشرعى و شيخى به طرفى مىكشند و با دست خودشان هر روز به رنگى به بريدن رشتهء اتحاد ايشان مشغولاند . تفرقهء ملت را سبب جمعيت خاطر مىدانند . محض ملاحظهء منافع نحس و نجس خودشان ، هر بدبختى را كه به خدمت وطن كمر بست ظلمه گويند و مردم را از مواصلت آنان تحذير مىكنند . هر كسى كه لباس خود را اندكى كوتاه كرد فرنگىمآبش خوانند و سلامش را جواب نمىدهند . مسلمانى را در خرقه و دلق مىدانند و هيچ نمىگويند كه « بسا ابليس آدم روى نيز هست » . خلاصه از چهار جانب براى صيد اين مشتى عوام بدبخت كمينها بسته و دامها گستردهاند كه به عقل هيچ آفريدهاى نمىآيد .
ديگر ببخشيد ! بيش از اين چه بگويم كه ناگفتنم بهتر است !
گفتم : « برادر بيا و رخصتم فرما كه از آن لب و دهان مباركت ببوسم ! در ايران شما را اولين شخص محترم ديدم كه ملتفت اين نكات باريك و به درد وطن دردمند است . در مدت سياحت خود ، كه ديده به هر سوى باز و گوش به طرف هر آواز داشتهام ، از اين انبوه هموطنان احدى را نديدم كه اين ناملايمات را دريافته باشد . امثال اين سخنان نغز را از كشى نشنيدم . مگر تو دم مسيح دارى ؟ الحق زندهام كردى - خدايت زندگانى دراز بخشد ! آخر بگو ببينم اين وضع تعزيهدارى را - كه از درجهء بدعت هم بالا بردهاند - آيا حضرات علماى اعلام ، كه در نجف اشرف ساكناند و امر و نهىشان در تمام ايران جارى ، نديده و نمىدانند ؟ هرگاه ديده و مىدانند ، چرا اين حركات خلاف شرع را - كه على رؤس الاشهاد به تن برهنه زنجير مىزنند ، كه از جاى ضرب آن خون مىجهد - منع و غدغن نمىفرمايند ؟ و اين شكافتن سر را كه بيم هلاكت نفسى است به كدامين سبب نهى نمىكنند ؟ هيچكس نمىتواند ادعا كند كه امام - عليه السلام - بدينگونه تعزيهدارى راضى است . كجا رواست كه مساجد ما بدين بىرونقى دربسته بماند ؟ از يك طرف مردم در شوارع و جاهاى غصبى سينه كوبند و زنجير زنند و سر شكافند ، و از طرف ديگر نيز ملاى بىسواد و يا باسوادى بالاى تخت چوبينى رفته با دو سه نفر جوان مزلف
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص١٧٨